تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 شاید یک روز درختی رو پیدا کنم که دورش حصار کشیدن

واز میوه ی ممنوعش سهمی برای خودم بردارمو

از این دنیا که بهشته واسه اندک آدم های فرومایه با جیب های پر از سرمایه

،رهسپار جهنمی بشم که آتیشش به مساوات و با عدالت تمام

بین مردمانش تقسیم شده...

با وحود سوختن دلم گرم باشه که سقف خونه ی هیچکس

از سفالینه های قیمتی  یا الماس نیست و فقط تو هستی

که از دوردستی که از من به خودم نزدیک تره ،

آهسته و زیرچشمی مارو نگاه میکنی...

دنیایی که میسوزونه ولی امید هست...

میترسونه ولی امید هست...

روزی هزار بار جونتو میگیره ولی بازم امید هست...

 

مهسان...

+نوشته شده در چهار شنبه 22 فروردين 1397برچسب:,ساعت18:17توسط بی همتا | |


 
 
ﺩﺭﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ،
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺻﺤﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
 
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺑﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
 
ﺍﺯ ﻫﺮﺳﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ..!
 
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺍﺳﺖ!!!
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت12:10توسط بی همتا | |

 

 
از حکیمی پرسیدند:
 
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
 
با خنده جواب داد:
 
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
 
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است.
 
پرواز که کنی،
 
آنجا میرسی که خودت می‌خواهی .
 
پرتابت که کنند ،
 
آنجا می‌روی که آنان می‌خواهند .
 
پس پرواز را بیاموز...!
 
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست ،
 
به "قفس" میگوید تقدیر.

 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت12:4توسط بی همتا | |


اگر می‌ دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم
 
به تو می‌ گفتم « دوستت دارم »
 
و نمی‌ پنداشتم تو خود این را می‌ دانی..
 
همیشه فردایی نیست
 
تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ ها به ما دهد.
 
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش
 
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. 
 
مراقبشان باش..
 
به خودت این فرصت را بده تا بگویی :
 
« مرا ببخش » ، « متاسفم » ، « خواهش می‌ کنم » ، « ممنونم »
 
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن
 
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد
 
اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری
 
خودت را مجبور به بیان آنها کن
 
به دوستان و همه‌ ی آنهایی که دوستشان داری
 
بگو چقدر برایت ارزش دارند
 
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود
 
و روزی با اهمیت نخواهد گشت 

#گابریل_گارسیا_مارکز
 
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت11:47توسط بی همتا | |

 

"مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت.
 
می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت
 
در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم
 
کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای
 
این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،
 
به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛
 
شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش،
 
کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل می‌کند…
 
آدمی باید به این کشف و شهود برسد
 
که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد…
 
خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است.
 
اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند،
 
قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد
 
و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود."

#لورا_اسکوئیول
از كتاب : 
مثل آب برای شکلات
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت11:39توسط بی همتا | |

چون
 
 خيال تو
 
 درآيد به دلم
 
 رقص کنان
 
چه خيالات دگر 
 
مست درآيد 
 
به ميان
 
سخنم مست و
 
 دلم مست و 
 
خيالات تو 
 
مست
 
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
 
مولانا

+نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:,ساعت10:49توسط بی همتا | |

فروغ فرخزاد :
                
                اگر مستضعفی دیدی،
 
                         ولی از نان امروزت

 به او چیزی نبخشیدی.
 
      به انسان بودنت شک کن

                اگر چادر به سر داری،
 
                           ولی از زیر آن چادر

 به یک دیوانه خندیدی
 
     به انسان بودنت شک کن

               اگر قاری قرآنی،
 
                        ولی در درکِ آیاتش 

دچارِ شک و تردیدی.
 
   به انسان بودنت شک کن

                 اگر گفتی خدا ترسی،
 
                          ولی از ترس اموالت

 تمام شب نخوابیدی.
 
   به انسان بودنت شک کن

                    اگر هر ساله در حجّی،
 
                              ولی از حال همنوعت

 سوالی هم نپرسیدی.
 
     به انسان بودنت شک کن

                         اگر مرگِ کسی دیدی،
 
                                ولی قدرِ سَری سوزن 

ز جای خود نجنبیدی 
 
به انسان بودنت شک کن...

+نوشته شده در یک شنبه 17 مرداد 1394برچسب:,ساعت23:58توسط بی همتا | |

 


 
چند دروغ ساده
 
مثل من خوبم...
 
آرامم، خوشحالم...
 
بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس...
 
خواهر، خواستن، خواهش را بدون " واو " بنویس!
 
ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس!
 
و ببین که آب از آب تکان نمی خورد!
 
که زندگی راه خودش را می رود!
 
که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد...
 
اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن!
 
توی کوچه علی چپ قدم بزن!
 
راه برو سوت بزن!
 
نگو یکبار باختم تعطیل!
 
دیگر بازی نمی کنم!
 
زندگی با این باختن ها...
 
این افتادن ها
 
زمین خوردن هاست که زندگی می شود!
 
خطر کن بی پروا
 
سر چیزهای بزرگ زندگی!
 
کارت، اعتبارت، جانت حتی، این همه احتیاط که چه؟
 
که خط نیفتد روی شیشهء دلت!
 
بیا یک بار بی هدف، بی نقشه،
 
بی قطب نما راه بیفت، بی توشه حتی، برو بباز!
 
نترس، بازی کن، آن قدر تا چیزی برای باختن نماند!
 
تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح...
 
باور کن زمین خوردن جزیی از زندگیست!
 
بازی کن...
           

+نوشته شده در پنج شنبه 17 مهر 1393برچسب:,ساعت3:0توسط بی همتا | |

 

مردم اغلب غیر منطقی و خودمحور هستند

 اما به هر صورت آنها را ببخشید

اگر مهربان باشیم ممکن است کسانی بگویند که تظاهر می کنید 

 بااین حال مهربان باشید

اگر موفق باشید دوستان کاذبی دورتان جمع می شوند همچنین دوستان صادق

با این حال موفق باقی بمانید.

اگر صادق باشید  ممکن است سرتان کلاه بگذارند

 بااین حال صادق باشید

ممکن است آنچه طی سالیان ایجاد کرده اید کسی یک شبه نابود کند

 اما همچنان سازنده باشید

اگر خوشبخت شوید ممکن است به شما حسادت بکنند

 اما با این حال خوشبخت باقی بمانید


  به دنیا باتمام وجود خدمت کنید

 چون در نهایت انچه هست 


            میان شما و خداونداست نه میان شما و اشخاص

+نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد 1393برچسب:,ساعت21:5توسط بی همتا | |

 
دلم گرفته است
 
دلم عجیب گرفته است
 
و هیچ چیز،
 
نه این دقایق خوش‌بو، که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش،
 
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
 
گل شب‌بوست،
 
نه، هیچ‌چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند.
 
و فکر می‌کنم
 
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
 
شنیده خواهد شد
 

+نوشته شده در پنج شنبه 11 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:31توسط بی همتا | |

 

سالها پیش از این

 

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

 

من فقط یک کمی خاک بودم همین

 

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

 

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

 

از ته دل خدا را را صدا کرد

 

یک شب آخر دعایش اثر کرد

 

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

 

و خدا تکه ای خاک را برداشت

 

آسمان را در آن کاشت

 

خاک را توی دستان خود ورز داد

 

روح خود را به او قرض داد

 

خاک توی دست خدا نور شد

 

پر گرفت از زمین دور شد

 

راستی من همان خاک خوشبخت

 

من همان نور هستم

 

پس چرا گاهی اوقات اینهمه از خدا دور هستم!

 

عرفان نظر آهاری

 

+نوشته شده در پنج شنبه 11 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:15توسط بی همتا | |

خدای من، معبودم:

 

دلم برایت تنگ می شود ،
 
با آنكه می دانم همه جا هستی،
 
اما به آسمان نگاه می كنم،چرا كه
 
آسمان سه نشـانه از تو دارد:
 
بی انتهـاست
 
و بی دریـغ
 
و چون یك دست مهربان،همیشه بـالای سر ماست
 
خدای آسمانی دوستت دارم.
 
 

+نوشته شده در یک شنبه 25 اسفند 1392برچسب:خدا,خدایا,مناجات,متن زیبا درباره ی خدا,متن کوتاه درباره ی خدا,خدای آسمان,متن زیبا درباره ی آسمان,آسمان,ساعت11:17توسط بی همتا | |

وقتی راه رفتن آموختی،

دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو

اضافه می کن.دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است

و هر قدر که زود باشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی،

برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

+نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبا,راه رفتن,دویدن,پرواز کردن,ساعت17:30توسط بی همتا | |

آدمی در آغوش خــدا غمی نداشت

پیش خــدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت

دل از خــدا برید و در زمین نشست

صد بار عاشق شد و دلش شکست

به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد یه روز دل خــدا را شکسته بود...

+نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبا درباره ی خدا,متن کوتاه درباره ی خدا,خدا,خدایا,,ساعت16:28توسط بی همتا | |

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست...


اوجانشین همه ی نداشتن هاست...

نفرین وآفرین ها بی ثمر است...

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان  هول وکینه بر سرم بارد...

تو تنهای مهربان وجاوید وآسیب ناپذیر من هستی...

ای پناه ابدی!


تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...

+نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:,ساعت2:59توسط بی همتا | |


همه میپرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:,ساعت10:41توسط بی همتا | |

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
 
گفت یا باد است یا خواب است یاافسانه ای ،
 
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
 
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!
 
گفتمش آنانکه می بینی بر اودل بسته اند،
 
گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای.

 

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 26 دی 1392برچسب:,ساعت18:55توسط بی همتا | |

 

اشک رازی‌ست

             لبخند رازی‌ست

                          عشق رازی‌ست


اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.
 
 
قصه نیستم که بگویی

 
                   نغمه نیستم که بخوانی

 
                                    صدا نیستم که بشنوی
 
                                                   یا چیزی چنان که ببینی

                                                                  یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم

                            
مرا فریاد کن
 

درخت با جنگل سخن می گوید

                                
علف با صحرا

ستاره با کهکشان

                 
و من با تو سخن می گویم
 

نامت را به من بگو

               
دستت را به من بده

                                
حرفت را به من بگو

                                                 
قلبت را به من بده
 

من ریشه های تو را دریافته ام

                          
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

                                                           
و دستهایت با دستان من آشناست
 
 
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

                                   برای خاطر زندگان،
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

                                زیباترین سرودها را

                                               زیرا که مردگان این سال

                                                                   عاشق ترینِ زندگان بوده اند
 
 
دست ات را به من بده

                   دست‌های ِ تو با من آشناست
 
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
 

 به‌سان ِ ابر که با توفان

          به‌سان ِ علف که با صحرا

                                به‌سان ِ باران که با دریا

                                             به‌سان ِ پرنده که با بهار

                                                     به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
 
 
زیرا که من

         ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام

                                   زیرا که صدای ِ من

                                                             با صدای ِ تو آشناست

+نوشته شده در دو شنبه 9 دی 1392برچسب:,ساعت19:11توسط بی همتا | |

زندگـــــــ....،رسم پذیرایی ازتقدیراست

وزن خوشبختی من ؛وزن رضایتمندیست

زندگی شایدشعرپدرم بودکھــــ خواند؛

چای مادر کھ مراگرم نمود؛

نان خواھر،کھ بھ ماھی ھا داد.

زندگی شایدآن لبخندی ست،کھ دریغش کردیم

زندگی زمزمھ ی پاک حیاتست،میان دو سکوت زندگی

خاطرھــ ی آمدن و رفتن ماست

لحظھـــ ی آمدن و رفتن ما،تنھاییست؛

 من دلم میخواھد قدراین خاطرھ را دریابیم.

+نوشته شده در شنبه 7 دی 1392برچسب:,ساعت15:8توسط بی همتا | |

 

این بار بیش از پیش محدودم کن ای عشق....


روزی که می خواستم شبیه تو بشوم....


نمیدانستم شبیه تو شدن سخت است...

نمی دانستم تنها می شوم

و غریب....

 



نمی دانستم باید تمامی حرف هایم را نگه دارم در دلم...

و خیلی جا ها سکوت کنم....

نمی دانستم بغض هایم را باید فرو بخورم

به خاطر تو...

نمی دانستم هوای چشمانم زیادی بارانی می شود...

قبل از آن گاهی دلم می گرفت...

نمی دانستم حالا حال هر روز دلم این چنین است....

شبیه تو شدن درد دارد....زخم هم...

 


ولی من این درد ها را دوست دارم و حاضرم به خاطرت زخم ها بخورم

و تنهایی را طاقت بیاورم....

فقط تو با من باش....

و کمک کن هر روز مثل تو تنها تر شوم....هر روز زخم هایم را

 

بیشتر کن....هر روز...

من هنوز هم می خواهم شبیه تو شوم....

تنهای من..

 

+نوشته شده در چهار شنبه 8 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن ادبی,متن ادی زیبا,متنی درباره ی عشق,عشق,عشق به خدا,خدا,خدایا,تنهایی,متن زیبا درباره ی تنهایی,,ساعت13:48توسط بی همتا | |

 

 

من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 


من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش 


عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد


کز دل پنجره اش 


ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد


روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 



من به دنبال گلیمی ساده 


سقفی از چوب و حصیر


سر دری افتاده 


من به دنبال هوا ی خنک آزادی 


و دری پنجره یی باز به یک آبادی 


روزها می گردم تا از اینجا بروم 

من به دنبال هوایی نه چنین آلوده 


روزگاری نه چنین افسرده 


روزهایی نه چنین پژمرده 


روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 

 



من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم 


کز سر کوچه ئ آن 


جوی آبی ، چشمه یی می گذرد


که مرا عصر به عصر


به تماشا ببرد

 



کاش که پیرزنی 


صاحب یک بز پیر


با دو تا مرغ و خروس 


و سگی بازیگوش 


کاش همسایه ئ دیوار به دیوار اطاقم باشد


کاش که توی حیاطش باشد


دو سه تایی از درختان بلند


چند تایی نارنج 


و چناری که کلاغی هر روز


به سراغش برود


و من 


هر روز


به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم

 

+نوشته شده در پنج شنبه 22 فروردين 1392برچسب:شعر,شعری زیبا,شعرزیبا,ساعت11:58توسط بی همتا | |

 

 ‎"خــــــ ــــــدایـــ ـــــــــا "

 

همه از تو می خواهند " بدهی "


اما, من از تو می خواهم " بگیری "


خستگی,دلتنگی و غصه ها را,


از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.


.
الهــــ ـــــــــی آمـــ ـــــــین.

 

 

 

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
 
 
با تو رازی دارم !..
 

اندکی پیشتر اَی ..
 

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
 

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
 

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
 

به خدا گفت :
 

من به اندازه ی ....
 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
 

به اندازه عرش ..نه ....نه
 

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
 

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
 

خسته و سخت قدم بر می داشت !...
 

راهی ظلمت پر شور زمین ..
 

زیر لبهای خدا باز شنید ،...
 

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
 

 

 

مــن از عــمق وجــود خــدآیــم را صــدآ کــردم ،

نــمیدآنــم چــه میــخــواهی !


ولــی امــشب..


بــرای تــو... بــرای رفــع غــمــهایت... بــرای قلب زیبــایــت...


بــرای آرزوهــایت..!


بــه درگاهــش دعــاکــردم

 


و میــدانــم


خــدا


از آرزوهــایت خبــردارد...!

 

 

خستگی را تو به خاطر مسپار کہ افق نزدیک است


و خدایی بیدار کہ تو را میبیند


و بہ عشق تو همه حادثہ ها میچیند


کہ تو یادش افتی


و بدانی کہ همه بخشش اوست


و همینش کافیست......

+نوشته شده در دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبا درمورد خدا,متن در مورد خدا,متن به همراه عکس,متن کوتاه,متن کوتاه ادبی,ساعت12:11توسط بی همتا | |

خداوندا دوستی دارم آئینه تمام نمای عشق

رسمش معرفت،کردارش جلای روح ویادش صفاو دلارای من است؛

پس آنگاه که دست نیاز سوی توآورد،پرکن ازآنچه که درمرام خدایی توست.

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:22توسط بی همتا | |

 

کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود


راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من


کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو


بلبلی گفت : و من ؟


خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو


آه از آن ابادی که در آن کوه رود


رود ، مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد


و نخواند دیگر


من و تو بلبل و کوه و رودیم


راز ماندن جز


در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست


بدان !

 

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت3:13توسط بی همتا | |

« خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.


آسمان مکثی کرد.


رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید


و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:


نرسیده به درخت،


کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است


و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.


می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،


پس به سمت گل تنهایی می پیچی،


دو قدم مانده به گل،


پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی


و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.


در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:


کودکی می بینی


رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور


و از او می پرسی


خانه دوست کجاست.
..........


رفته بودم سر حوض


تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب


آب در حوض نبود …


باد می رفت به سر وقت چنار


من به سر وقت خدا می رفتم .


سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه 16 دی 1391برچسب:شعر, شعری در مورد خدا,سهراب سپهری, شعرسهراب سپهری,عکس,ساعت21:17توسط بی همتا | |

خدایا من دلم قرصه

کسی غیر از تو با من نیست

 


خیالت از زمین راحت

که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمیبینه

که دنیا زیر چشماته

 


یه عمره یادمون رفته

زمین دار مکافاته

فراموشم شده گاهی

که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا

بازم پیش تو برگردم

 


خدایا وقت برگشتن

یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت

اگه میشه منم جا کن

+نوشته شده در جمعه 1 دی 1391برچسب:,ساعت17:8توسط بی همتا | |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

" مرا به خودم واگذاشت "

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:شعرزیبا,شعری درمورد خدا,خدا,ساعت13:34توسط بی همتا | |

و خداوند همان حس قشنگیست که در ظلمت شب

آن زمانی که گلویت همه از بغض تر است

وقتی از شدت تنهایی ایام به خود می پیچی


و زمانی که فرومانده ز بخت خویشی

لحظاتی که وجودت همه از درد پراست

وکسی می خواهی

تکیه بر شانهء بی منت او

های های از ته دل

ناله ات حلقه زند بر چشمت


گوش گر بسپاری می شنوی

که نسیمی آرام

که پر از حس قشنگ خوبیست

در تمام تن و روحت جاریست

که تورا میخواند

ای تو تنهاتر از احساس غریب"

"من کنارت هستم

+نوشته شده در شنبه 18 آذر 1391برچسب:شعرزیبا,شعر,شعردر مورد خدا,عکس,عکس های زیبا,ساعت14:0توسط بی همتا | |

 تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
 
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟




تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد 




و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟ 




تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟ 





تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟ 




تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟ 

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است… 





تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟! 

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟ 

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد! 

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟



نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟ 



جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی 



+نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت14:57توسط بی همتا | |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود


تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت


ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب



بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد


هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت


نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی


آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک


یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست


ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر


در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو


ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم


دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود


نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار


ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد


مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان


چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود


گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش


صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور


لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات


خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین


بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود


در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین


دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند


غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه


صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده


سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد


گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را


اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده



مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است


بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است


اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)



دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله




با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست




سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد




اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است




پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید




اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود




بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است




تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده




اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد




حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت




نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من




گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم




هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است




در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم




باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت




آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است





+نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت13:39توسط بی همتا | |

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
 
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
 
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم
 
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
 

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
 
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
 
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود


+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت13:16توسط بی همتا | |

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

 

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

 

 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم


اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

 

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

 

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد


چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

 

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد


اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

 

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 

علیرضا قزوه

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:,ساعت13:7توسط بی همتا | |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

......
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در یک شنبه 14 آبان 1391برچسب:,ساعت13:50توسط بی همتا | |

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست


دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

+نوشته شده در یک شنبه 14 آبان 1391برچسب:,ساعت13:44توسط بی همتا | |

چه زیبا خالقی دارم .

چه بخشنده خدای عاشقی دارم.

که میخواند مرا با انکه میداند گنه کارم.

اگر رخ بربتابانم ،دوباره مینشیند برسر راهم

دلم را میرباید با آن طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست.

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم.

دلم گرم است ، می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم.

خدای من ،خدایی خوب می داند.

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند.

چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید :

عزیزم! حاجتی داری اگر اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم.

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت17:23توسط بی همتا | |

 لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

www. sayehmah.parsiblog.com

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:33توسط بی همتا | |

 روزی حضرت موسی از محلی عبور می کرد، به چشمه‌ای در کنار کوه رسید، با آب آن وضو گرفت و بالای کوه رفت تا نماز بخواند. در این موقع اسب‌سواری به آنجا رسید. برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد و در موقع رفتن، کیسه پول خود را فراموش کرده و جا گذاشت و رفت.

بعد از او چوپانی رسید و کیسه را مشاهده کرد و آن را برداشت و رفت. پس از چوپان پیرمردی به چشمه آمد. آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود. دسته هیزمی بر روی سر داشت، هیزم را یک طرف نهاده و برای استراحت کنار چشمه دراز کشید...........
 


<<<بقیه در ادامه مطلب>>>


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:28توسط بی همتا | |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد