تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)


 
 
ﺩﺭﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ،
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺻﺤﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
 
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺑﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
 
ﺍﺯ ﻫﺮﺳﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ..!
 
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺍﺳﺖ!!!
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت12:10توسط بی همتا | |

 

 
از حکیمی پرسیدند:
 
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
 
با خنده جواب داد:
 
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
 
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است.
 
پرواز که کنی،
 
آنجا میرسی که خودت می‌خواهی .
 
پرتابت که کنند ،
 
آنجا می‌روی که آنان می‌خواهند .
 
پس پرواز را بیاموز...!
 
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست ،
 
به "قفس" میگوید تقدیر.

 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت12:4توسط بی همتا | |

 

گام اول: 
 
دنیا دو روز است
 
یک روز با تو و روز دیگر علیه تو
 
روزی که با توست مغرور مشو
 
و روزی که علیه توست ناامید مشو
 
زیرا هر دو پایان پذیرند ...

 
گام دوم:
 
بگذارید و بگذرید 
 
ببینید و دل نبندید 
 
چشم بیاندازید و دل نبازی
 
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

گام سوم:
 
اشکها خشک نمیشوند مگر بر اثر قساوت قلبها
 
و قلبها سخت و قسی نمیگردند مگر به سبب زیادی گناهان
 
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺷﺐ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﭙﺎﺭ؛
 
ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﺏ، زیراﮐﻪ ﺧﺪﺍ بیدار است...
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت11:53توسط بی همتا | |


اگر می‌ دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم
 
به تو می‌ گفتم « دوستت دارم »
 
و نمی‌ پنداشتم تو خود این را می‌ دانی..
 
همیشه فردایی نیست
 
تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ ها به ما دهد.
 
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش
 
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. 
 
مراقبشان باش..
 
به خودت این فرصت را بده تا بگویی :
 
« مرا ببخش » ، « متاسفم » ، « خواهش می‌ کنم » ، « ممنونم »
 
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن
 
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد
 
اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری
 
خودت را مجبور به بیان آنها کن
 
به دوستان و همه‌ ی آنهایی که دوستشان داری
 
بگو چقدر برایت ارزش دارند
 
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود
 
و روزی با اهمیت نخواهد گشت 

#گابریل_گارسیا_مارکز
 
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت11:47توسط بی همتا | |

 

"مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت.
 
می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت
 
در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم
 
کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای
 
این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،
 
به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛
 
شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش،
 
کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل می‌کند…
 
آدمی باید به این کشف و شهود برسد
 
که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد…
 
خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است.
 
اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند،
 
قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد
 
و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود."

#لورا_اسکوئیول
از كتاب : 
مثل آب برای شکلات
 

+نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت11:39توسط بی همتا | |

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
 
ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ
 
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
 
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
 
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
 
!ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ،
 
ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
 
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ
 
ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!
 
ﺣﺎﻻ ...
 
 ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،
 
ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ
 
ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ...
 
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
 
از كتاب طلايى كوچك 
نویسنده دیل کارنگی

+نوشته شده در چهار شنبه 21 بهمن 1394برچسب:,ساعت16:58توسط بی همتا | |

 

گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛

نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ،

( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه )

روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید.

پرسید : میتونی بگی این چیه ؟

با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه !

کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛


میدونی یعنی چی ؟

نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت

ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا ...

کاغذ رو به دستم داد و رفت ...

گیله مرد

+نوشته شده در یک شنبه 10 فروردين 1393برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبا درباره ی خدا,متن کوتاه درباره ی خدا,سخنان گیله مرد,گیله مرد,ساعت15:52توسط بی همتا | |

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را


و دریایى غرق نمی کند “موسى” را


مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد


تا برسد به خانه ی فرعونِ
تشنه به خونَش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند


سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد


مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند


از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!


که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند


و خدا نخواهد  ، نمی توانند


او که یگانه تکیه گاه من و توست


پس ؛


به “تدبیرش” اعتماد کن ،


به “حکمتش” دل بسپار ،


به او “توکل” کن ؛


و به سمت او “قدمی بردار” ،


تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

+نوشته شده در دو شنبه 27 آبان 1392برچسب:متن,متن زیبا درباره ی خدا,متن زیبا,,ساعت13:48توسط بی همتا | |

همیشه رو به نور بایست ,تا تصویر زندگی ات سیاه و سفید نیفتد.

 

همیشه خودت را نقد بدان , تا دیگران تو را به نسیه نفروشند .

 

سعی کن استــــــــــــاد تغییر باشی نه قـــــربانی تقدیر .

 

در زندگیت به کسی اعتـماد کن که به اون ایمان داری نه احساس .

 

هرگز به خاطر مـــــــــــــــــــــردم تغیـیر نکن .

 

این جماعت هر روز تـــــــــــــــــو را جور دیگر میخواهنـــد .

 

مردم شهری که همه در آن میلنگند , به کسی که راست راه میرود ,

 

میخندند. 

+نوشته شده در دو شنبه 13 آبان 1392برچسب:,ساعت20:55توسط بی همتا | |

عکسی درون آینه به من گفت:


تو همیشه محکومی به ماتم ...

 

 

فقط آینه اتاق من چینهای تنهایی چهره ام را نشانم می دهد...


تنها آینه اتاق من غمگین تراز من است...

 

 

امروز و روز پیش خیلی بیش از همه روزهایم درمانده ام....

 

 

یک غمباد مثل خوره به جانم افتاده...

 

 

 

چشمهام برق نومیدی دارند...

 

 

چند شبی است گلویم عجیب میسوزد...


تارهای صوتی گوشهایم فقط در شنیدن حادثه های تلخ حساسند...

 

 

به کجا می روم؟! نمی دانم...


راستی خدا! چند روز دیگر مانده تا رخت سپید مردگان تن پوش همیشگی ام شود؟

 

 

حوصله زنده ماندن را ندارم... ولی خدایا فقط به تو امیدوارم

 

http://omid10.miyanali.com

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,درمورد خدا,دلنوشته ای برای خدا,ساعت17:48توسط بی همتا | |

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟

 
در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم .
 
فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش .
 
اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران
 
و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ،
 
بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم .
 
امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگرا
 
گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان برو اما گاهی هم به
 
روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن .
 
زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد
 
، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام .
 
جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی‌شناسی .
 
در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم .
 
آن داستان هم شنیدنی است .
 
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می‌خواند
 
و صدقه میگیرد ، داستان من است .
 
من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام
 
و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد
 
را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند
 
و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ،
 
چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم .
 
جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ،
 
دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می‌آیی ،
 
آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن .
 
حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس .
 
حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام
 
فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد
 
اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد
 
و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن .
 
هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند .
 
وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی
 
، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم
 
ولی به وقت دیگر می‌گذارم و با این آخرین پیام ،
 
نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل .
 
زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر
 
از پست بودن و بی عاطفه بودن است.
 
 

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت21:5توسط بی همتا | |

 

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را.
 
دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که
 
زودباشي، دير. و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي،
  
براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.
 
 
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم
 
، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز رااز يک درخت. 

بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را
 

نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که

دويدن را از ياد برده بودند. پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا
 
چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند!
 
 
 

اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و
 

کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي
 
که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست! 

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.
 

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن که آموختي ، پرواز را..
 

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري
 
 
. دويدن بياموززيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوي.
 
و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني. 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن آموزنده,متن بسیار زیبا,,ساعت14:7توسط بی همتا | |

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند

 زندگی خود را 100% بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K

L M N O P Q R S T U V W X Y Z


برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+ R+K


8+1+18+4+23
+ 15+18+11= 98%
*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E


11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 
*

(عشق)Love 

L+O+V+E


12+15+22+5=54%
*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y


13+15+14+5+25= 72%
*
(رهبری) Leadership 


L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P


12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 


1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 
*
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم

زندگی 100% خواهد شد.


نگرش همه چیز را عوض میکند،

نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

 

+نوشته شده در یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:,ساعت18:53توسط بی همتا | |

آنگاه از آن نطفه ، لخته خوني آفريديم و از آن لخته خون ،

پاره گوشتي ، واز آن پاره گوشت ، استخوانها آفريديم و

استخوانها ... را به گوشت پوشانيديم ،

بار ديگر او را آفرينشي ديگر داديم در خور تعظيم است خداوند ،

از آن بهترين آفرينندگان

 


ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ

عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ



Then We made the seed a clot

, then We made the clot a lump of flesh,

then We made (in) the lump of fleshbones,

then We clothed the bones with flesh,

then We caused it to grow intoanother creation,

so blessed be Allah, the best of thecreators



پھر ہم نے نطفے کو لوتھڑا بنايا پھر لوتھڑے کو بوٹي کي

شکل دي پھر بوٹي سے ہڈياں بنا ديں پھر ہڈيوں پر گوشت

چڑھايا پھر ہم نے اسے ايک دوسري مخلوق بنا ديا، پس بابرکت ہے

وہ اللہ جو سب سے بہترين خالق ہے




Sonra o bir katre suyu kan pıhtısıhaline getirdik

, derken kan pıhtısını bir parça et hâline soktuk,

derken ettekemikler yarattık,

derken kemiklere et giydirdik

, sonra da onu başka biryaratılısla meydana getirdik;

ne yücedir şanı yaratıcıların en güzeliAllah'ın.

 




سوره مومنون آيه 14

+نوشته شده در دو شنبه 11 دی 1391برچسب:متن,متن زیبا,آیه ی قرآن,متن زیبا درباره ی آفرینش,متن آموزنده درباره ی آفرینش,ساعت12:51توسط بی همتا | |

انسان سه گونه میمیرد:


مرگ روح،


مرگ وجدان

و
مرگ جسم...

مرگ روح : یعنی شکستن وقار و غرور یک انسان به دست دیگری

مرگ وجدان: یعنی استفاده از انسانها برای مقاصد شخصی

بدون هر گونه ترحم و پیشمانی

و مرگ جسم: یعنی ایستادن نفس و تپش قلب

دردناکترین مرگ ها، مرگ روحست،

وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان

و
آسان ترین مرگ ها مرگ جسم

+نوشته شده در یک شنبه 26 آذر 1391برچسب:انواع مرگ,مردن,وجدان,مرگ وجدان,روح,مرگ جسم,آسانترین مرگ,ساعت20:23توسط بی همتا | |

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید

(( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))


می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.


کجا باید بنشینم ؟


چقدر باید بگیرم ؟


کی وقت نهار است ؟


چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))

خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی )) 


 
شل سیلور استاین

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند

و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند

 

و تو یک غار با هم زندگی می کردند.

یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست

که این دو گرگ گرسنه ماندند

و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند

 

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنج شنبه 23 آذر 1391برچسب:داستان,داستان دوستی,داستان دو گرگ,داستان عبرت آموز,دوست خوب,جوانمردی,گرگها,گرگ صفت ها,عکس,عکس گرگ,ساعت18:32توسط بی همتا | |

شب سردی بود …

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود

به مردمی که میوه میخریدند.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین

مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

 

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد

اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر،

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه

که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه

و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید..

دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛

تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت :

دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید !

چند تا از مشتریها نگاهش کردند !

صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !

راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد،

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد

و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

 

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن

… اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !


زن منتظر جواب پیرزن نموند …

میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود

غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه,آموزنده,داستان آموزنده,ساعت14:3توسط بی همتا | |

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند

، و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ،

حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ،

مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن

یک شب هشت ساعته ، محروم می کند

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است

و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست

که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن

، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛

بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است

که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است

که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند


در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان

و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است


در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با

مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب


در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد

اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید


در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز

، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ،

آنچه را که میل دارد نیز بخورد


در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن

کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است

، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد

رسیده شده است ، دچار آفت می شود


در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن

و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است


در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز,سخنان بزرگان,سخنان اموزنده,سخنان زیبا,ساعت12:28توسط بی همتا | |

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

1- ثروت، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش
 
بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
 
در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از
 
بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

o



 

+نوشته شده در یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:گاندی,سخن گاندی,عکس,عکس گاندی,خشم,راههای جلوگیری از خشم,,ساعت13:26توسط بی همتا | |

 
 
وسعت عشق فرا تر از واژه و کلمه است

عشق یک دنیاست

دنیایی که فقط به من و تو محدود نمیشود

عشق دریچه ایست برای دیدن زیبایی های زندگی


دنیایی است که در آن تو منبع شادی و آرامشی

دنیایی که در آن کینه و حسد و خشم و غرور جایی ندارد

هر چه هست فقط محبت و مهربانی و سادگی است...!

 
و تو

گشاده تر از همیشه به انسانها،گلها،درختان،خورشید،ماه و ستارگان لبخند میزنی...!





 

+نوشته شده در جمعه 10 آذر 1391برچسب:عشق,عکس زیبا,عکس عاشقانه,,ساعت18:13توسط بی همتا | |

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟


گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...


جواب دادم فقط چند تایی


پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری


ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن


خیلی چیزها هست که تو نمی دونی


دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی


دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد

درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند

تو را به درون ناامیدی و تاریكی بکشند

 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه


صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره

حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند


اما بیشتر از همه دوست یک قلب است.

یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها


جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید


پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است


فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟


سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

 

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی


بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد

و وقتی كه تنها هستی تو را همراهی می کند

و در غمها تو را دلگرم می کند .

کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .

وقتی مشکلی داری آن راحل می کند

و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد

و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد،

غیرقابل تصوراست

چقدر خداوند بزرگ است


درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری

بهترینش را به تو ارزانی می دارد

+نوشته شده در پنج شنبه 9 آذر 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه, داستانی درمورد دوست,عکس,دوست,,ساعت11:57توسط بی همتا | |

در هیاهوی زندگی دریافتم...


چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت درحالیکه گویی ایستاده بودم


چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد، در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود


دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود وگرنه نمیشود


بهمین سادگی "کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم ...

فقط او را میخواندم"!



 

+نوشته شده در چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن درباره ی خدا,عاشقانه هایی برای خدا,عکس,,ساعت18:10توسط بی همتا | |


قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود.
 
چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید،
 
باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
 

قانون دوم:در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید
 
که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری
 
دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید
 
چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از
 
برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.


قانون سوم:اشتباه وجود ندارد، تنها درس است.
 
رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی،
 
خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز
 
به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
 
قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود.
 
درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند،
 
تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید،
 
بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.


قانون پنجم:آموختن پایان ندارد.
 
هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد.
 
اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم:قضاوت نکنید، غیبت نکنید،
 
ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید،
 
وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار
 
می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.


قانون هفتم:دیگران فقط آینه شما هستند.
 
نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید،
 
مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید
 
یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم:انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست.
 
همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید،
 
این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم:جواب‌هایتان در وجود خودتان است.
 
تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید،
 
گوش بدهید و اعتماد کنید.


قانون دهم :خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.





 

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1391برچسب:خدا,قوانین مهم زندگی,داستان,آموزنده,جسم,دنیا,عکس,,ساعت12:57توسط بی همتا | |

اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می شود
 
تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی
 
و به اسکی بروی، اگر فقیر باشی، برعکس،
 
سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری
 
که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی.
 
کودک من!
 
تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی.
 
ما تنها توی رحم برابر هستیم.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی


 

+نوشته شده در دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:داستان,برابری,داستان پندآموز,تساوی,نامه,عکس,خدا,تفاوت,تنفر,کودک,فقیر,ساعت20:0توسط بی همتا | |

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......

 
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
 
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت
 
و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
 
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت:
 
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی
 
که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.
 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید:

به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟


مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم

طبیب یا دارویی به او برسانم.


سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی

که او را بیمار می دانستی.


آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟


و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟


اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است.

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند

و غافل است دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

و آرامش خود را هرگز از دست مده.


بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

+نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:داستان, داستان کوتاه,سقراط,بیماری روح,بیماری,سلام,خودخواهی,رفتارنادرست,غفلت,دلخوری,رنجش,غافل,بدی,,ساعت19:10توسط بی همتا | |

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود

که این شانس را داشت تا قبل از مردن،

آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است.

زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند

که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول،

میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد.

با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد

و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد

ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت،
 
بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،
 
جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.
 
او امروز، هویت دیگری دارد.

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است

+نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:,ساعت18:42توسط بی همتا | |

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛

شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت

تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد

چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت:

به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند

در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد،

ملکه آینده چین می شود.

...

 

 

همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد،

دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد

و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند

و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف

در گلدانهای خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت

بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده

که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است

که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند:

گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند،

امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...



پرسیدم: چه عملی از بندگان بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانید…


اینكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنید…

و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید…

اینكه شما به قدری نگران آینده‌اید كه حال را فراموش می‌كنید،

در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را…



این كه شما طوری زندگی می‌كنید كه گویی هرگز نخواهید مرد…

و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد كه گویی هرگز زنده نبوده‌اید…


سكوت كردم و اندیشیدم،

در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن…


پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد: بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌كشد…
ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است…



بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد،

زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از كردار و اخلاق خود شماست



بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند، از آنجایی كه هر یك از شما…

به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد…



بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند

ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند…



بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست…



بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا می‌دارند…

مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید…



بیاموزید كه كه دونفر می‌توانند به چیزی یكسان نگاه كنند…

ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود…



بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید،

تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید...



بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد…

به خاطر داشته باشید كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند،

مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی ،

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود…

+نوشته شده در دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:,ساعت3:4توسط بی همتا | |

بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟

 مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام .

خدایا همین یکبار ..همین یک آرزو....

و این آخرین آرزوی من است....


فرشته خندید و با خود گفت : چه دروغ بزرگی آخرین آرزو !!!

تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده...

خدا خندید و گفت : دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد

: یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند

و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند

و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است

و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند

و طلب از بین رفتنش را می کنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است....


فرشته گفت : و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند

و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد

سه حالت دارد : اول آنکه به صلاحشان نیست ،

دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید

که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز

را برای آنها مهیا می کند....

+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت14:7توسط بی همتا | |

 

به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
 
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
 


خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
 

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط یک چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

و با بی پروایی از آن درگذریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!


+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت13:33توسط بی همتا | |

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم


همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید


من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد

همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


حالا یادت آمد من کی هستم

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:,ساعت11:37توسط بی همتا | |

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

 
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت

برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد


زمان از شما قدرتمندتر است


پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

+نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:,ساعت11:25توسط بی همتا | |

دلم هوای دیروز را کرده ،


هوای روزهای کودکی را ..


دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد !


.
.
.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم ؛


الفبای زندگی را ..

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند .


دلم میخواهد اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشید


این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو !


دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم .


دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد ؟؟؟؟ ..


راستی خدا!


دلم ، فردا هوای امروز را می کند؟؟!

+نوشته شده در دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:,ساعت20:34توسط بی همتا | |

آرتور اش قهرمان افسانه‌ای تنیس هنگامی که تحت عمل

جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده،

به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سرتاسر جهان

نامه‌هایی محبت‌آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

“چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”

 

 

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس

علاقه‌مند شده و شروع به آموزش می‌کنند. حدود پنج میلیون

از آن‌ها بازی را به خوبی فرا می‌گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه‌ای را می‌آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می‌کنند.

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی‌تر راه می‌یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را

می‌یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه‌نهایی راه می‌یابند

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست‌هایم می‌فشردم

هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟


و امروز وقتی که درد می‌کشم،

باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم: چرا من؟

منبع :عاشقانه ها

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:,ساعت13:2توسط بی همتا | |

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:

دنیا را دوست داری؟ گفت: بسیار.

پرسید: برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت : بلی .

سپس عارف گفت: در اثر کوشش، آن چه می خواهی بدست آوری؟

گفت: متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.

عارف گفت:

این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،

پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده

و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم

یارب چه شود آخرت ناطلبیده‬

+نوشته شده در پنج شنبه 11 آبان 1391برچسب:,ساعت13:47توسط بی همتا | |

یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست .
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت

و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین

( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند .

زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود .

کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت .

دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز

برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود .

کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند .....


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت16:51توسط بی همتا | |

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است.

مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت

و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد.


حكايت اين است :

....


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت16:20توسط بی همتا | |

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت .

او به خدا گفت :

خداوند ، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند.

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی ازآنها را باز کرد .


مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد

بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود.

آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.

افرادی که دور میز نشسته بودند ،

لاغرمردنی و مریض حال بودند و به نظر قحطی زده می آمدند.

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند

که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود

و هرکدام از آنها به راحتی می توانستند

دست خود را داخل خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند ،

اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود،

نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.


خداوند گفت تو جهنم را دیدی. حال نوبت بهشت است.


آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افرادی دور میز.

آنها هم مانند اتاق قبل، همان قاشق های دسته بلند را داشتند،

ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند و می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: خداوندا ، نمی فهمم. چه رازی در این میان است؟

خداوند پاسخ داد: ساده است . فقط احتیاج به یک مهارت دارد.

اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند،

درحالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند

http://ma3ta.com/post/tag/%D9%85%D8%AA%D9%86%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت14:7توسط بی همتا | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 7 صفحه بعد