تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 

+نوشته شده در شنبه 31 فروردين 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت18:50توسط بی همتا | |


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید

 

که مشغول جابجا کردن خاک هایپایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:


معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی

 

به وصال من خواهی رسید و من بهعشق وصال او می خواهم

 

این کوه را جابجا کنم.


حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

 

این کار راانجام بدهی.


مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود

 

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کردو گفت:

 

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،

 

پیامبری را به خدمت موری در میآورد...

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت1:53توسط بی همتا | |


شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : 


درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ،

 

كه‏ خيلی فقير و تنگدستم . 


امام :هرگز دعا نمی‏كنم . 


چرا دعا نمی‏كنيد ! ؟


برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ،

 

خداوند امر كرده كه روزی را پی‏جويی كنيد ، و طلب نماييد .

 

اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشينی ،

 

و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی !

 



برگرفته از:کتاب داستان راستان_استاد مطهری

 

شهسواری به دوستش گفت:

 

بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

 

میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،


وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.


دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….


وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

 

سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید


شهسوار اولی گفت:می بینی؟

 

بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم

 

.محال است که اطاعت کنم !


دیگری به دستور عمل کرد.

 

وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید،

 

سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده


بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند

 


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

 

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

 

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

 

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

 

او چند سکه داخل کلاه انداخت

 

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

 

ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

 

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

 

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

 

و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید

 

،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

 

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

 

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

 

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

 

مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

 

 خـــــــــــــــــداوندا !

 

خسته ام !


از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاک

 


 

بارانی بفرست چتر گناه را دور انداخته ام

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 فروردين 1392برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,عکس,عکس زیبا,ساعت11:33توسط بی همتا | |

 

 

من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 


من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش 


عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد


کز دل پنجره اش 


ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد


روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 



من به دنبال گلیمی ساده 


سقفی از چوب و حصیر


سر دری افتاده 


من به دنبال هوا ی خنک آزادی 


و دری پنجره یی باز به یک آبادی 


روزها می گردم تا از اینجا بروم 

من به دنبال هوایی نه چنین آلوده 


روزگاری نه چنین افسرده 


روزهایی نه چنین پژمرده 


روزها می گردم 


تا از اینجا بروم 

 



من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم 


کز سر کوچه ئ آن 


جوی آبی ، چشمه یی می گذرد


که مرا عصر به عصر


به تماشا ببرد

 



کاش که پیرزنی 


صاحب یک بز پیر


با دو تا مرغ و خروس 


و سگی بازیگوش 


کاش همسایه ئ دیوار به دیوار اطاقم باشد


کاش که توی حیاطش باشد


دو سه تایی از درختان بلند


چند تایی نارنج 


و چناری که کلاغی هر روز


به سراغش برود


و من 


هر روز


به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم

 

+نوشته شده در پنج شنبه 22 فروردين 1392برچسب:شعر,شعری زیبا,شعرزیبا,ساعت11:58توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت22:39توسط بی همتا | |

 

 خالق من بهشتی دارد،نزدیک،زیباوبزرگ...

 

ودوزخی...به گمانم کوچک وبعید


ودرپی دلیلیست که ببخشدمارا... 

 

+نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,عکس,عکس طبیعت,عکس منظره,ساعت16:0توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت15:54توسط بی همتا | |

 

 مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

 

ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .

 

کنجکاو شد و پرسید ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟

 

جواب داد برای اسارت ادمیزاد .

 

طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان

 

طناب های کلفت هم برای انانی که دیر وسوسه میشوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت

 

وگفت اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند

 

و اعتماد به نفس داشتند پاره کردند و اسارت را نپذیرفتند .

 

مرد گفت طناب من کدام است؟

 

ابلیس گفت اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد.

 

ابلیس خنده کنان گفت عجب با این ریسمان های پاره هم می شود.

 

انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....!

 

 حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى



با چندین بچه قد و نیم قد برد . زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید


شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت :


شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست
و نصف صورتش را

در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى

علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود .

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد

 

برگشت سر کارش با او صحبت کردم 

ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت

 

که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست 

و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد

 

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها 


او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم .


با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند


و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید

 

ما به شدت به آنها نیاز داشتیم .


اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم ...


یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد

 

و از من خواست تا اینها را به شما بدهم 


و ببینم حالتان خوب هست یا نه !؟ همین !


حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود .


در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد


راستى یادم رفت بگویم که

 

دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود !

 

+نوشته شده در شنبه 17 فروردين 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان های زیبا,داستان اموزنده,,ساعت10:33توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در پنج شنبه 16 فروردين 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت22:0توسط بی همتا | |

 خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمیکند.

 

 

مرا در آغوش خود بگیر،

 


 

دلم آرامشی خدایی میخواهد... 

 

 خدایـــا !

 

اینکه میگــی از رگـــِ گـــردن نزدیکتــری و ایــن حرفـــا ...


در سطـــــحِ شعـــور و درکــــ ِ من نیــست بقـــرآن ...


یه دیـــقه بــیــا پائــیــن ...


بـــغــــلــــــم کـــــــــــن ...

 

+نوشته شده در چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,ساعت11:3توسط بی همتا | |

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد

و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!


بعد خطاب به فرعون گفت:

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟


شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 

 ‎"خــــــ ــــــدایـــ ـــــــــا "

 

همه از تو می خواهند " بدهی "


اما, من از تو می خواهم " بگیری "


خستگی,دلتنگی و غصه ها را,


از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.


.
الهــــ ـــــــــی آمـــ ـــــــین.

 

 

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 

 

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
 
 
با تو رازی دارم !..
 

اندکی پیشتر اَی ..
 

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
 

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
 

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
 

به خدا گفت :
 

من به اندازه ی ....
 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
 

به اندازه عرش ..نه ....نه
 

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
 

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
 

خسته و سخت قدم بر می داشت !...
 

راهی ظلمت پر شور زمین ..
 

زیر لبهای خدا باز شنید ،...
 

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
 

 


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید

پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است

یا تربیت خانوادگی شان؟


شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است

ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : ...

 


ادامه مطلب


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.


در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ،

نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

زندگی را به تمامی زندگی کن


در دنیازندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی


همچون نیلوفری باش در آب

 


‏...زندگی در آب بدون تماس با آب...


زندگی به موسیقی نزدیکتر است تاریاضیات


ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلب ابراز

وجود میکند زندگی سخت ساده است


خطرکن...وارد بازی شو... چه چیزی ازدست میدهی؟


بادستان تهی آمده ایم وبا دستان تهی بازمیگردیدم..


فرصتی کوتاه بما داده اند تاسرزنده باشیم تا ترانه ای بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید... "اشو"