تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی درس می خواند
 
پس از چند ترم رد شدن به دکتر حسابی گفت :
 
شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید
 
ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم
 
فقط می خواهم در روستا یک معلم شوم .
 
دکتر حسابی پاسخ داد :
 
شاید تو نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
 
اما تو نمی توانی به من تضمین دهی
 
که یکی از دانش آموزان تو در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!

+نوشته شده در چهار شنبه 22 فروردين 1397برچسب:داستان,داستان_کوتاه,داستانک,داستان_آموزنده,خاطره,ساعت18:32توسط بی همتا | |

 شاید یک روز درختی رو پیدا کنم که دورش حصار کشیدن

واز میوه ی ممنوعش سهمی برای خودم بردارمو

از این دنیا که بهشته واسه اندک آدم های فرومایه با جیب های پر از سرمایه

،رهسپار جهنمی بشم که آتیشش به مساوات و با عدالت تمام

بین مردمانش تقسیم شده...

با وحود سوختن دلم گرم باشه که سقف خونه ی هیچکس

از سفالینه های قیمتی  یا الماس نیست و فقط تو هستی

که از دوردستی که از من به خودم نزدیک تره ،

آهسته و زیرچشمی مارو نگاه میکنی...

دنیایی که میسوزونه ولی امید هست...

میترسونه ولی امید هست...

روزی هزار بار جونتو میگیره ولی بازم امید هست...

 

مهسان...

+نوشته شده در چهار شنبه 22 فروردين 1397برچسب:,ساعت18:17توسط بی همتا | |