تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)


اکبرعبدی میگه:


یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.

از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟

نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟

گفتم: آره!

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم

ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:خاطره,حسین پناهی,اکبر عبدی,عکس,داستان,,ساعت17:41توسط بی همتا | |

 

گاهی اوقات مرگ بازی غایم موشک دارد.

به این طریق که ناگهان از گوشه ای به در آمده

گریبان شخصی را که هیچ به مرگ فکر نمی کرد می گیرد و او را با

خود می برد. این است یکی از تفریحات او !!



+نوشته شده در یک شنبه 24 دی 1391برچسب:,ساعت1:23توسط بی همتا | |

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،

 بی آشنا بودن است ،

گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،

 وطن پرست بودن و در غربت بودن است .

عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،

 زیبا بودن و عشق نجستن است ،

نیمه بودن است ناتمام زیستن است بی انتظار گشتن است ،

 چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،

نوازنده بودن و چنگ نداشتن است

 متن بودن و خواننده نداشتن است در خلا زیستن است ،

برای هیچ کس بودن است برای زنده بودن کسی نداشتن است

 بی ایمان بودن است بی بند و بی پیوند و آواره بودن است

 جهت نداشتن است دل به هیچ پیوندی نبستن... 

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت22:27توسط بی همتا | |

 

خداوندا..

 

من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن

من از ماندن چون مرداب مي ترسم 

 


خداوندا...

 

من از مرگ محبت من از اعدام احساس

 

به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم

 

خداوندا..

 

من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...

 

خداوندا...

 

من از خود نيز مي ترسم ...

 

 

خداوندا... پناهم ده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:,ساعت10:12توسط بی همتا | |

 

“قبل از خواب دیگران را ببخشید
 
  و من قبل از اینکه بیدار شوید ،
 
شما را بخشیده ام” . . .
 

+نوشته شده در یک شنبه 17 دی 1391برچسب:اس ام اس,جمله ی کوتاه,خدا,خدایا,جمله ی کوتاه در مورد خدا,,ساعت19:49توسط بی همتا | |

بعضی وقتا باید سکوت کنم؛

شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشه…

شاید خدا هم بخواد چیزی بگه که تا امروز بهم نگفته ...


ساکت میشم ...

یکبار سکوت ... بخاطر خدا ...

خدا جون لطفاْ بلندتر بگو ... غریبه ای بین من و تو نیست

+نوشته شده در یک شنبه 17 دی 1391برچسب:خدا,مناجات,خدایا,عکس,عکس خدایا,ساعت3:17توسط بی همتا | |

« خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.


آسمان مکثی کرد.


رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید


و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:


نرسیده به درخت،


کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است


و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.


می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،


پس به سمت گل تنهایی می پیچی،


دو قدم مانده به گل،


پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی


و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.


در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:


کودکی می بینی


رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور


و از او می پرسی


خانه دوست کجاست.
..........


رفته بودم سر حوض


تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب


آب در حوض نبود …


باد می رفت به سر وقت چنار


من به سر وقت خدا می رفتم .


سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه 16 دی 1391برچسب:شعر, شعری در مورد خدا,سهراب سپهری, شعرسهراب سپهری,عکس,ساعت21:17توسط بی همتا | |


 

خدایا !


خداياچگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

 

(بااين همه گناه ومعصيت)

 

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

 

(باآن همه لطف ورحمت)

 

خدايا توآنچناني که من مي خواهم

 

مرانيزچنان کن که تومي خواهي

 

ازمناجاتهاي امام سجاد(ع)

+نوشته شده در چهار شنبه 13 دی 1391برچسب:مناجات,امام سجاد, مناجات امام سجاد,ساعت15:9توسط بی همتا | |

یه روز میاد که ازمون می پرسن : عمر خود را چگونه گذرانده اید؟

امیدوارم جوابمون این نباشه که :

به نام خدا ،         

متاسفانه بدون یاد خدا ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دو شنبه 11 دی 1391برچسب:,ساعت13:11توسط بی همتا | |

آنگاه از آن نطفه ، لخته خوني آفريديم و از آن لخته خون ،

پاره گوشتي ، واز آن پاره گوشت ، استخوانها آفريديم و

استخوانها ... را به گوشت پوشانيديم ،

بار ديگر او را آفرينشي ديگر داديم در خور تعظيم است خداوند ،

از آن بهترين آفرينندگان

 


ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ

عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ



Then We made the seed a clot

, then We made the clot a lump of flesh,

then We made (in) the lump of fleshbones,

then We clothed the bones with flesh,

then We caused it to grow intoanother creation,

so blessed be Allah, the best of thecreators



پھر ہم نے نطفے کو لوتھڑا بنايا پھر لوتھڑے کو بوٹي کي

شکل دي پھر بوٹي سے ہڈياں بنا ديں پھر ہڈيوں پر گوشت

چڑھايا پھر ہم نے اسے ايک دوسري مخلوق بنا ديا، پس بابرکت ہے

وہ اللہ جو سب سے بہترين خالق ہے




Sonra o bir katre suyu kan pıhtısıhaline getirdik

, derken kan pıhtısını bir parça et hâline soktuk,

derken ettekemikler yarattık,

derken kemiklere et giydirdik

, sonra da onu başka biryaratılısla meydana getirdik;

ne yücedir şanı yaratıcıların en güzeliAllah'ın.

 




سوره مومنون آيه 14

+نوشته شده در دو شنبه 11 دی 1391برچسب:متن,متن زیبا,آیه ی قرآن,متن زیبا درباره ی آفرینش,متن آموزنده درباره ی آفرینش,ساعت12:51توسط بی همتا | |

من بعضی از اشعار شعرای ایرانی را در ترجمه های فرانسوی

 

خوانده ام و بعضی از ابیات فریدالدین عطار نیشابوری

 

تاثیر زیادی در من کرده است.


فریدالدین در یکی از اشعار خود می گوید:


"خداوندا اگر چه گناهکار هستم

 

و خود را درخور مجازات می بینم.

 

لیکن از درگاه تو ناامید نیستم برای اینکه می دانم

 

که اگر من در این جهان بر طبق پیروی از طبیعت خود

 

رفتار کرده ام تو در آن جهان نسبت به من

 

بر طبق طبیعت خود رفتار خواهی نمود."


انصاف بدهید

 

که آیا از آغاز زندگی بشر تاکنون در جهان چیزی گفته شده است

 

که از حیث عمق معنی بالاتر از این گفته عطار نیشاپوری باشد

 

و به این اندازه امیدبخش باشد ؟


موریس مترلینگ

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391برچسب:سخن زیبا,سخنی از موریس مترلینگ,موریس مترلینگ,خدا,داستانی درمورد خدا,ساعت14:56توسط بی همتا | |

يك سخنران مشهور سمينارش را با در دست گرفتن

 بيست دلار اسكناس شروع كرد او پرسيد

چه كسي اين بيست دلار را مي خواهد؟

دست ها بالا رفت.

او گفت:من اين بيست دلار را به يكي از شما مي دهم

اما ...

 

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در دو شنبه 4 دی 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستان آموزنده,ارزش,داستانی درمورد ارزش,ساعت12:38توسط بی همتا | |

خدایا من دلم قرصه

کسی غیر از تو با من نیست

 


خیالت از زمین راحت

که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمیبینه

که دنیا زیر چشماته

 


یه عمره یادمون رفته

زمین دار مکافاته

فراموشم شده گاهی

که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا

بازم پیش تو برگردم

 


خدایا وقت برگشتن

یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت

اگه میشه منم جا کن

+نوشته شده در جمعه 1 دی 1391برچسب:,ساعت17:8توسط بی همتا | |

+نوشته شده در جمعه 1 دی 1391برچسب:عکس,عکس زیبا,,ساعت13:50توسط بی همتا | |

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد.

 

گل داد سرخ سرخ.
 
 
 
 
گلها انار شد داغ داغ.
 
هر اناری هزار دانه داشت.
 
 
 
دانه ها عاشق بودند.
 
دانه ها توی انار جا نمیشدند.
 
انار کوچک بود.
 
دانه ها ترکیدند.
 
انار ترک برداشت.
 
 
 
 
خون انار روی دست لیلی چکید.
 
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
 
مجنون به لیلی اش رسید.خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.
 
کافی است انار دلت ترک بخورد.
 

+نوشته شده در جمعه 1 دی 1391برچسب:انار,اناردل,عکس انار,گل انار,عاشقانه,داستان,داستان کوتاه,داستان لیلی,ساعت12:58توسط بی همتا | |