تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.

حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید

که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد

با اسبش به دهکده ی بعدی برود،

امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان

همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:فرانتس کافکا,داستان کوتاه,داستانک,داستان,داستان کوتاه ازفرانتس کافکا,ساعت15:58توسط بی همتا | |

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم

 

که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.


منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم و پرسیدم:


"اینجا چه می کنی ؟"


با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.

می خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت .

دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.

مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .


خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.


برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد

که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.


مکثی کرد و دوباره ادامه داد:


"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد.

همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند .

هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد...

طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.


بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم.

اینجا دست کم می توانم خودم باشم."

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:پائولو کوئلیو,داستان,داستان کوتاه,داستان کوتاه از پائولو کوئلیو,ساعت15:46توسط بی همتا | |

صدفی به صدف مجاورش گفت:


در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،


دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.


صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:


ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.


من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.


ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.


در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.


به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:


آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات

 

در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:پائولو کوئلیو,داستان,داستان کوتاه,داستان کوتاه از پائولو کوئلیو,ساعت15:15توسط بی همتا | |

حضرت سلیمان (ع) از پیامبرانی بودند
 
 
که خداوند او را بر جن وانس و...مسلط نموده بود.
 
 
روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از جنهای بزرگ وگردنکش فرستاد،
 
 
تا چند ساعتی به میان مردم بروند وگردش کنند وسپس بازگردند
 
 
وبه اصحاب فرمود :در این سیر وسیاحت هر چه را از جن شنیدید
 
 
به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان کنید.
 
 
 
آنها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند
 
 
وامور زیر را از آن جن دیدند:

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستانک,داستان کوتاه,داستان زیبا درباره ی حضرت سلیمان,حضرت سلیمان,ساعت14:59توسط بی همتا | |

روباه گفت:سلام

شازده کوچولو مودبانه گفت:سلام

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته است!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، آخرهنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

شازده کوچولو گفت:من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,یعنی "علاقه ایجاد کردن..."

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت : البته , تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی

مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر, و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر.

ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.

تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست...

و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو

همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه,خوب نگاه کن ؛

آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم.

به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده ای است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد،

و لی این جای تاسف است.

اما تو موهای طلایی داری.وچقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ؛

چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.

آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.

آخر گفت : بیزحمت...مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت:خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.

من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.

آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند

آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند,اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد

آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

+نوشته شده در پنج شنبه 26 دی 1392برچسب:واسه مخاطبی که نمیدونه خاصه,,,,ساعت20:38توسط بی همتا | |

 


بنده های سالمت را شفا بده!


کسانی را شفا بده که خیال میکنند هنوز دنیا بدون آنها نمیچرخد!


کسانی را شفا بده که خیال می کنند مریض نخواهند شد هرگز!


کسانی را که روحشان خیلی مریض است


خدایــــــا شفــــــــا بده…

 

+نوشته شده در پنج شنبه 26 دی 1392برچسب:,ساعت19:21توسط بی همتا | |

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
 
گفت یا باد است یا خواب است یاافسانه ای ،
 
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
 
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!
 
گفتمش آنانکه می بینی بر اودل بسته اند،
 
گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای.

 

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 26 دی 1392برچسب:,ساعت18:55توسط بی همتا | |

ایستادگی کن ،

ایستادگی کن ؛

و ایستادگی کن ...



و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها ،

 

جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را فقط به نمایش می گذارد ندارند.

 

+نوشته شده در پنج شنبه 19 دی 1392برچسب:,ساعت17:34توسط بی همتا | |

 

آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه!

 

هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن

 

! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند

 

، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد

 

، مانند باد شرطه که بوستانی را


جبران خلیل جبران

+نوشته شده در چهار شنبه 18 دی 1392برچسب:متن زیبا,متن زیبا درباره ی عشق,عشق,جبران خلیل جبران,ساعت22:34توسط بی همتا | |

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید
 
و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست
 
. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود
 
و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند
 
و در صورتی که آنرا پیدا کن
 
د و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد
 
وزیر هم عازم سفر میشود
 
و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف
 
به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم
 
باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود
 
در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار
 
از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت
 
بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم
 
اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد
 
چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری
 
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد
 
ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی
 
اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است
 
تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش
 
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند
 
و آن کار را انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید
 
کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است
 
که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری
 

+نوشته شده در شنبه 14 دی 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,ساعت17:14توسط بی همتا | |

 

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.
 
او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند
 
و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد...
 
نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
 
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد
 
و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد
 
و آبزلال جوي را گل آلود كرد. بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد
 
و در پي او تمام گله پريد.
...چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
 
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
 
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
 
آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
 
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد
 
و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش
 
و گاهي آن را مي‌پرستد

+نوشته شده در پنج شنبه 12 دی 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,ساعت16:48توسط بی همتا | |

 

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ،

 

زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ،

 

یکی بدبختی مطلق معنی کرد ،

 

یکی درد درمان ناپذیرش خواند ،


و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است,

 

تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود ..

احمد شاملو

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1392برچسب:,ساعت13:33توسط بی همتا | |

 

اشک رازی‌ست

             لبخند رازی‌ست

                          عشق رازی‌ست


اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.
 
 
قصه نیستم که بگویی

 
                   نغمه نیستم که بخوانی

 
                                    صدا نیستم که بشنوی
 
                                                   یا چیزی چنان که ببینی

                                                                  یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم

                            
مرا فریاد کن
 

درخت با جنگل سخن می گوید

                                
علف با صحرا

ستاره با کهکشان

                 
و من با تو سخن می گویم
 

نامت را به من بگو

               
دستت را به من بده

                                
حرفت را به من بگو

                                                 
قلبت را به من بده
 

من ریشه های تو را دریافته ام

                          
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

                                                           
و دستهایت با دستان من آشناست
 
 
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

                                   برای خاطر زندگان،
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

                                زیباترین سرودها را

                                               زیرا که مردگان این سال

                                                                   عاشق ترینِ زندگان بوده اند
 
 
دست ات را به من بده

                   دست‌های ِ تو با من آشناست
 
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
 

 به‌سان ِ ابر که با توفان

          به‌سان ِ علف که با صحرا

                                به‌سان ِ باران که با دریا

                                             به‌سان ِ پرنده که با بهار

                                                     به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
 
 
زیرا که من

         ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام

                                   زیرا که صدای ِ من

                                                             با صدای ِ تو آشناست

+نوشته شده در دو شنبه 9 دی 1392برچسب:,ساعت19:11توسط بی همتا | |

  

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست

و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است !

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست…

+نوشته شده در شنبه 7 دی 1392برچسب:,ساعت20:52توسط بی همتا | |

   مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.

استاد گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو  دشنام دهد پولی بده.

تا دوازده ماه هر کسی به جوان توهین میکرد  جوان به او پولی میداد.

پس از گذشت یک سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


تا جوان رفت؛  استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر به شهر رفت.

وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است!

یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم

اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت:

برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!

+نوشته شده در شنبه 7 دی 1392برچسب:,ساعت20:35توسط بی همتا | |

در سالی که همهـ جا را قحطی فرا گرفته مرد عارفی از کوچه میگذشت .

عارف غلامی دید که شادمان از کوچه میرود . 

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ 


جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد

و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.

پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟ 


آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت:

از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده

و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

 

+نوشته شده در شنبه 7 دی 1392برچسب:,ساعت19:38توسط بی همتا | |

زندگـــــــ....،رسم پذیرایی ازتقدیراست

وزن خوشبختی من ؛وزن رضایتمندیست

زندگی شایدشعرپدرم بودکھــــ خواند؛

چای مادر کھ مراگرم نمود؛

نان خواھر،کھ بھ ماھی ھا داد.

زندگی شایدآن لبخندی ست،کھ دریغش کردیم

زندگی زمزمھ ی پاک حیاتست،میان دو سکوت زندگی

خاطرھــ ی آمدن و رفتن ماست

لحظھـــ ی آمدن و رفتن ما،تنھاییست؛

 من دلم میخواھد قدراین خاطرھ را دریابیم.

+نوشته شده در شنبه 7 دی 1392برچسب:,ساعت15:8توسط بی همتا | |