تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 به گیله مرد میگم :

درختها در طلب نور شاخه هاشون رو به سوی خورشید بلند می کنند

، پس چرا شبها شاخه هاشون رو پایین نمی یارن ؟

 

 

گفت :
 
شاید دستهاشون به سمت آسمونیه که منظور از اون خورشیدش نیست ،
 
بلکه منظور خدای آفریننده خورشیدشه ...
 
اگر اینطور نگاه کنیم میتونیم به جواب برسیم .
 
 

و من این روزها به قنوت درختان غبطه میخورم ...

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.

 

او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود

 

سفارش دهد تا برایش پست شود.


وقتی از گل فروشی خارج شد٬

 

دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد.

 

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟


دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

 

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬

 

من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.


وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند

 

دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود

 

لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

 

مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟

 

دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!


مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬

 

بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.

 

طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت

 

و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید:

 

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری،

 

شاخه ای از آن را همین امروز بیاور

 

 

+نوشته شده در چهار شنبه 25 بهمن 1391برچسب:داستان,داستانک,داستان زیبا,داستان آموزنده,,ساعت11:43توسط بی همتا | |

 

کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود


راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من


کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو


بلبلی گفت : و من ؟


خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو


آه از آن ابادی که در آن کوه رود


رود ، مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد


و نخواند دیگر


من و تو بلبل و کوه و رودیم


راز ماندن جز


در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست


بدان !

 

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:,ساعت3:13توسط بی همتا | |


اگر خداوند عهده دار روزى تو است ،

پس چرا غم روزى خود مى خورى ؟


اگر روزى هر كس معين است ،

پس چرا اينقدر حرص مى زنى ؟

 اگر حساب حق است ،

براى چرا اين همه مال مى اندوزى ؟


اگر پاداش خدا حق است ،

چرا تا اين اندازه بخل مى ورزى ؟


اگر كيفر از آتش دوزخ است ،

چرا اين همه مرتكب گناه مى شوى ؟


اگر مرگ حق است ،

چرا اينقدر مغرور و مست هستى ؟


 

اگر همه چيز در محضر خدا است ،

براى چه مكر و حيله مى كنى ؟


اگر گذشتن بر پل صراط حق است ،

پس به چه چيز مى بالى و چرا به خود مغرورگشته اى ؟

 


اگر همه چيز به قضا و قدر الهى است ،

 پس چرا اينقدر اندوهگين مى باشى ؟


اگر دنيا فانى است ،

پس دلبستگى به آن براى چيست ؟

 

امام صادق عليه السلام

+نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,,ساعت2:53توسط بی همتا | |

روزی یکی از دوستان بهلول گفت:

 

ای بهلول!

 

من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟

 

بهلول گفت: نه!

 

پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم،آیا حرام است؟

 

بهلول گفت: نه!

 

پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم

 

و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم

 

حرام می شود؟….


بهلول گفت: نگاه کن!

 

من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟

 

گفت: نه!

 

بهلول گفت: حال مقداری خاکنرم بر گونه ات می پاشم.

 

آیا دردت می آید؟

 

گفت: نه!

 

سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت

 

و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!


مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست!

 

بهلول با تعجب گفت: چرا؟

 

من که کاری نکردم!

 

این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی،

 

اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

 

+نوشته شده در یک شنبه 15 بهمن 1391برچسب:داستان,داستانک,داستان زیبا,داستان آموزنده,,ساعت17:20توسط بی همتا | |

 

 
 
  مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد

تا كريمخان را ملاقات كند... سربازان مانع ورودش مي شوند!!

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود

ومي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان؛ 

وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند... مرد به 

حضور خان زند مي رسد و کريم خان از وي مي پرسد: 

چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني ؟مرد مي گويد 

دزد، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم ! 

خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد: من خوابيده بودم! خان مي گويد: خب چرا 

خوابيدي كه مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي

مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود مرد مي گويد:

من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد

خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: اين مرد راست 

مي گويد ما بايد بيدار باشيم...
 
 
 
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:حکایت,حکایت جالب,داستان,داستان زیبا,داستان خواندنی,داستانی بسیارزیبا,کریمخان زند,ساعت14:24توسط بی همتا | |

 

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را.
 
دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که
 
زودباشي، دير. و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي،
  
براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.
 
 
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم
 
، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز رااز يک درخت. 

بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را
 

نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که

دويدن را از ياد برده بودند. پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا
 
چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند!
 
 
 

اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و
 

کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي
 
که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست! 

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.
 

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن که آموختي ، پرواز را..
 

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري
 
 
. دويدن بياموززيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوي.
 
و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني. 

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن آموزنده,متن بسیار زیبا,,ساعت14:7توسط بی همتا | |

رابرت داینس زو- قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین

 

زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید

 

و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد

 

تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.

 

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد

 

و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.

 

قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت:

 

ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.

 

اون به تو کلک زده دوست من!


رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر!

 

پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه.

+نوشته شده در چهار شنبه 11 بهمن 1391برچسب:داستان,داستانک,داستان زیبا,داستان آموزنده,,ساعت21:10توسط بی همتا | |

 

كشاورزی الاغ پيری داشت
 
كه يك روز اتفاقی به درون يك چاه بدون آب افتاد !
 
كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست
 
الاغ را از درون چاه بيرون بياورد !
 
پس براي اين كه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد ،
 
كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند
 
تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجی او باعث عذابش نشود !
 
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ريختند ،
 
اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند
 
و زير پايش مي ريخت و وقتی خاك زير پايش بالا می آمد ،
 
سعی می كرد روی خاك ها بايستد !
 
روستايی ها همين طور به زنده به گور كردن
 
الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد
 
تا اين كه به لبه ی چاه رسيد
 
و در حيرت کشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد !

مشكلات مانند تلی از خاك بر سر ما می ريزند
 
و ما همواره دو انتخاب داريم :
 
اول اين كه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند
 
و دوم اينكه از مشكلات سكويی بسازيم برای صعود !
 

+نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن 1391برچسب:داستان,داستانک,داستان زیبا,داستان آموزنده,مشکلات,صعود,,ساعت19:26توسط بی همتا | |

+نوشته شده در دو شنبه 9 بهمن 1391برچسب:عکس,زیبا,عکس زیبا,ساعت1:8توسط بی همتا | |

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند

 زندگی خود را 100% بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K

L M N O P Q R S T U V W X Y Z


برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+ R+K


8+1+18+4+23
+ 15+18+11= 98%
*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E


11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 
*

(عشق)Love 

L+O+V+E


12+15+22+5=54%
*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y


13+15+14+5+25= 72%
*
(رهبری) Leadership 


L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P


12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 


1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 
*
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم

زندگی 100% خواهد شد.


نگرش همه چیز را عوض میکند،

نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

 

+نوشته شده در یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:,ساعت18:53توسط بی همتا | |

خدایا در پی رودخانه ها میدوم

و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم را از روی ماسه ها برمیدارم

. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم

. درهای بسته اسمان را به رویم باز کن

پیش ازانکه شعر سرودنم را فراموش کنم......

.

+نوشته شده در یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,عکس,عکس زیبا,مناجات,متن زیبا,سخن کوتاه,,ساعت18:17توسط بی همتا | |

پارسايي بر کنار دريا بود و زخم پلنگ داشت،

با هيچ دارويي خوب نمي شد،

مدت ها از آن رنجور بود

و دم به دم شکر خداي تعالي همي گفت.

پرسيدندش که شکر چه مي گويي؟

گفت: شکر آن که به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.


گلستان سعدي

شاپرکی کنج آشیانه اش سردو خاموش نشسته بود.
 
خدا گفت: چیزی بگو !
 
شاپرک گفت: خسته ام.
 
خدا گفت: از چه ؟
 
شاپرک گفت: از هجوم تنهاییو بی کسی.
 
کسی که به عشقش پر بگشایی
 
و از بند روزهای سردو غم زده بگریزی
 
 بااو همسفر شوی وبخوانی آوازی از سر شادمانی.
 
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
 
شاپرک گفت: گاهی چنان دور می شوی
 
که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
 
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

شاپرک سکوت کرد.
 
بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
 
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟!
 
چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
 
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری .
 
هرگز تنهایت گذاشتم ؟
 
 
شاپرک سر به زیر انداخت .
 
دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
 
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
 
شاپرک سر بلند کرد .
 
دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
 
 به سمت بی نهایت پر گشود

 

از شاپرک دلت خبر داری؟هنوز غمگینه یا پر کشیده به سمت ملکوت؟

+نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1391برچسب:شاپرک,خدا,خدایا,قصه,متن,متن زیبا,,ساعت1:18توسط بی همتا | |

خدایا!

چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو کنم

+نوشته شده در پنج شنبه 5 بهمن 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,عکس,عکس زیبا,ساعت23:34توسط بی همتا | |