تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)


همه میپرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:,ساعت10:41توسط بی همتا | |

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند:


 ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی ,ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.


 ملا قبول کرد,شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید

و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:


 من برنده... شدم و باید به من سور دهید.گفتند:


 ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت:


 نه ,فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.دوستان گفتند:


 همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.


 ملا قبول کردو گفت:


 فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.دوستان یکی یکی آمدند,

اما نشانی از ناهار نبود گفتند ملا ,انگار نهاری در کار نیست.ملا گفت:


 چرا ولی هنوز آماده نشده,دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند:

 ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند .

ملا گقت:


 چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.


 با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستان زیبا,ساعت10:36توسط بی همتا | |

 

و تــــــازه می فهـــــــــمم

که بــــــــــرف خستگــــــــــی خداسـتــــــــــ

 

آنــــ قدر که حســـــ مــــی کنـــــی

پاکـــــــ کـــــنشـــ را بــــــــرداشتـــــــه

میــــــ کشـــــــد

رویــــــ نــــــــام من

رویــــــ تــــــــمام خــــــیابان هـــــا

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:,ساعت10:25توسط بی همتا | |

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:حسین پناهی,ساعت10:8توسط بی همتا | |

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت : ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یک شنبه 20 بهمن 1392برچسب:سایت نور و نار-عرفان نظر آهاری,ساعت12:36توسط بی همتا | |

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

 

+نوشته شده در یک شنبه 20 بهمن 1392برچسب:,ساعت12:13توسط بی همتا | |

 

 

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد،

بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد.

پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392برچسب:,ساعت16:3توسط بی همتا | |

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود

 که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


بله، خدا وجود دارد.


بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


نه، خدا وجود ندارد.


اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید.

پاسخ بودا به او چنین بود:


خودت باید این را برای خودت روشن کنی.


یکی از شاگردان گفت:


استاد این منطقی نیست.

شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟


بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:


چون آنان سه شخص مختلف بودند

و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد:

عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم،

به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست

تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش

و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری.

مراقبشان باش.

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:

«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم»

و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد

اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.

اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.


گابریل گارسیا مارکز

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392برچسب:گابریل گارسیا مارکز,متن زیبا از گابریل گارسیا مارکز,ساعت12:19توسط بی همتا | |