تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،

 

عظمت عشق تو را نمی شناسم.


فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی


و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد

 

+نوشته شده در دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,,ساعت17:27توسط بی همتا | |

انسان نرم و لطیف زاده میشود و هنگام مرگ خشک و سخت میشود،

 


گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و لطیف اند

 

و هنگام مرگ خشک و شکننده،

 


پس هر کس که سخت و خشک است مرگش نزدیک است...


و هر کس نرم و لطیف است سرشار از زندگی است...


سخت و خشک میشکند و نرم و لطیف انعطاف پذیر باقی می ماند،


این است راز جاودانگی....

 

+نوشته شده در دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,عکس,عکس طبیعت,عکس منظره,ساعت16:26توسط بی همتا | |

 

 مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش ......................


ادامه مطلب

 

 غروب که می شود ؛


آسمان زمستان چه غمگین دل مرا می جوید !

حس گرمی که تمامم را از وجودش گرم کرده بود ... 


می رود و آرام آرام از من دور می شود ... !

آه....

براستی اگر سینه کش های کوه نبود ؛ نه رسیدن به اوج قله لذتی داشت ؛

نه قدم های سرازیری ....


گاهی هم از اوج لذت ، بی خود می شویم و از اوج قله ؛ سقوط!

آه....

پروردگارا تمام حس های گرم بندگانت را از آنان مگیر.....

+نوشته شده در دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,عکس,عکس طبیعت,عکس منظره,ساعت12:45توسط بی همتا | |

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...


مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت :


داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره.


همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... 

اون مرد گفت :


حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... 


مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...


مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...


مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد

 

 

و نوشت آخر لیستو منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...


مرگ وقتی بیدار شد گفت


: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

 

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و

 

میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!


نتیجه اخلاقی :

 

در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد

تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن،

حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن

زمان این استراحت میخواست تا ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:داستان,داستان آموزنده,داستان کوتاه,داستانی درباره ی زندگی,,ساعت21:47توسط بی همتا | |

 خدایا :

 

دستم را بگیر


ولی نه...


مگر نه اینکه تو خدایی؟!


دست برای انسانهاست که مادی هستند...


تو قلبم را بگیر در دستانت تا آرامش یابم!

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,متن کوتاه درباره ی خدا,متن زیبا درباره ی خدا,ساعت15:47توسط بی همتا | |

 

مــن از عــمق وجــود خــدآیــم را صــدآ کــردم ،

نــمیدآنــم چــه میــخــواهی !


ولــی امــشب..


بــرای تــو... بــرای رفــع غــمــهایت... بــرای قلب زیبــایــت...


بــرای آرزوهــایت..!


بــه درگاهــش دعــاکــردم

 


و میــدانــم


خــدا


از آرزوهــایت خبــردارد...!

 

 

هوا گرفته بود، باران می بارید ...

دخترک زیر لب گفت خدای من چرا گریه می کنی ...
 
اگر گریه کنی منم گریه میکنما ...
 
قطره ای اشک زچشمان دخترک چکید ...

باز زیر لب گفت خدای من ...
 
می دانم کوچکم، می دانم هیچم ...
 
ولی خدای تنهای خودم دوستت دارم، گریه نکن ...
 
به خاطر من گریه نکن ...
 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,متن کوتاهی برای خدا,متن زیبا برای خدا,متن زیبا در مورد باران,باران,,ساعت7:57توسط بی همتا | |

الوسلام منزل خداست ؟


این منم مزاحمی که آشناست


هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است


ولی هنوز پشت خط درانتظار یک صداست


شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که میرسد ، حساب بنده هایتان جداست؟


الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟


چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر صدای من چطور؟


خوب وصاف و واضح و رساست؟


اگراجازه می دهی برایت درد دل کنم


شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست

+نوشته شده در دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,درمورد خدا,برای خدا,دلتنگی,,ساعت18:22توسط بی همتا | |

دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم !


وقتی محبت کردم و تنها شدم


وقتی دوست داشتم و تنها ماندم


دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا “خـدا” را فهمید …

+نوشته شده در دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:متن کوتاه,متن زیبا,متن کوتاه زیبا,متن زیبا درباره ی تنهایی,,ساعت15:2توسط بی همتا | |

ذوالنون مصری که یکی از عارفان بزرگ بود نقل کرده

 که در صحرا بودم و شیطان را دیدم

که چهل روز در حال سجده بود و سر از سجده بر نداشت!

به او گفتم : ای مسکین!

بعد از این که مورد بیزاری و لعنت خداوند قرار گرفتی ،

این همه عبادت برای چیست؟

شیطان جواب داد ای ذوالنون !

اگر من از بندگی عزل شده ام ، او که از خداوندی معزول نیست...

 

خستگی را تو به خاطر مسپار کہ افق نزدیک است


و خدایی بیدار کہ تو را میبیند


و بہ عشق تو همه حادثہ ها میچیند


کہ تو یادش افتی


و بدانی کہ همه بخشش اوست


و همینش کافیست......

+نوشته شده در دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبا درمورد خدا,متن در مورد خدا,متن به همراه عکس,متن کوتاه,متن کوتاه ادبی,ساعت12:11توسط بی همتا | |

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح میدهد

 که چگونه همه چیز ایراد دارد:مدرسه ، خانواده،دوستان و ...


مادربزرگ که مشغول پختن کیک است از پسر کوچولو میپرسد:

کیک دوست داری؟


وپاسخ پسر مثبت است!


-روغن چطور؟


-نه!


-دوتا تخم مرغ؟


-نه مامان جون!


آردچی؟جوش شیرین چطور؟


نه مادربزرگ حالم از همشون بهم میخوره!


-بله همه این چیزها به تنهایی بد به نظر میرسه

اما وقتی باهم مخلوط بشن یه کیک خوشمزه میشه!


خدا هم میدونه که وقتی همه سختی هارو به درستی

کنار هم قرار بده نتیجش همیشه خوبه،اما تنها ما باید به خدا اعتماد کنیم

 ترا میخوانم...آن زمان که دیگر پاسخی نمیشنوم

 

و با تو میمانم،


آن زمان که دیگری نمانده است!‏


خدایا یاریم کن تا آن زمان که پاسخ هم میشنوم


باز تنها ترا بخوانم


و در آن هنگام که دیگران با من میمانند..


من با تو بمانم!‏


زیرا تنها


تو مرا کفایت میکنی!!‏ 

 

 

+نوشته شده در دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,زمان تنهایی,ساعت1:19توسط بی همتا | |

 من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

 

راه دل خود را نتوانم که نپویم

 

 

هر صبح در آیینه جادویی خورشید

 

 

چون می نگرم او همه من، من همه اویم

 

+نوشته شده در یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبادر مورد خدا,متن کوتاه,ساعت19:35توسط بی همتا | |

 خطا از من است، می دانم.

 

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”

 

 

اما به دیگران هم دلسپرده ام

 

 

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”

 

 

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

 

 

اما رهایم نکن

 

 

بیش از همیشه دلتنگم

 

 

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

 

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,ساعت19:20توسط بی همتا | |

 روزی مردی جان خود را به خطر انداخت

 

تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.

 

اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند

 

هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند

 

حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.

 

ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.

 

آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


به نزدیک ترین صخره رساند.

 

و خود هم از آن بالا رفت.

 

بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

 

پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

 

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

 

مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست.

 

فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد

 

+نوشته شده در یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان زیبا,داستانی درمورد زندگی,داستانی در مورد ارزش زندگی,ساعت19:9توسط بی همتا | |

عکسی درون آینه به من گفت:


تو همیشه محکومی به ماتم ...

 

 

فقط آینه اتاق من چینهای تنهایی چهره ام را نشانم می دهد...


تنها آینه اتاق من غمگین تراز من است...

 

 

امروز و روز پیش خیلی بیش از همه روزهایم درمانده ام....

 

 

یک غمباد مثل خوره به جانم افتاده...

 

 

 

چشمهام برق نومیدی دارند...

 

 

چند شبی است گلویم عجیب میسوزد...


تارهای صوتی گوشهایم فقط در شنیدن حادثه های تلخ حساسند...

 

 

به کجا می روم؟! نمی دانم...


راستی خدا! چند روز دیگر مانده تا رخت سپید مردگان تن پوش همیشگی ام شود؟

 

 

حوصله زنده ماندن را ندارم... ولی خدایا فقط به تو امیدوارم

 

http://omid10.miyanali.com

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:خدا,خدایا,درمورد خدا,دلنوشته ای برای خدا,ساعت17:48توسط بی همتا | |


جعفر بن یونس، مشهور به «شبلی» ( 335- 247) از عارفان نامی

و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری است. وی در عرفان و تصوف شاگرد

جنید بغدادی، و استاد بسیاری از عارفان پس از خود بود.


در شهری که شبلی می‏زیست، موافقان و مخالفان بسیاری داشت.

برخی او را سخت دوست می‏داشتند و کسانی نیز بودند که قصد اخراج او

را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایی بود که شبلی را

هرگز ندیده و فقط نامی و حکایت‏هایی از او شنیده بود.

روزی شبلی از کنار دکان او می‏گذشت.

گرسنگی، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏ای جز تقاضای نان ندید.

از مرد نانوا خواست که به او، گرده‏ای نان، وام دهد.

نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلی رفت.
در دکان نانوایی، مردی دیگر نشسته بود که شبلی را می‏شناخت.

رو به نانوا کرد و گفت: «اگر شبلی را ببینی، چه خواهی کرد؟»

نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.»

دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که الآن از خود راندی و لقمه‏ای نان را

از او دریغ کردی، شبلی بود.» نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد

و چنان حسرت خورد که گویی آتشی در جانش برافروخته‏اند.

پریشان و شتابان، در پی شبلی افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت.

بی‏درنگ، خود را به دست و پای شبلی انداخت و از او خواست که بازگردد

تا وی طعامی برای او فراهم آورد. شبلی، پاسخی نگفت. نانوا، اصرار کرد

و افزود: «منت بر من بگذار و شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانه

این توفیق و افتخار که نصیب من می‏گردانی، مردم بسیاری را اطعام کنم.»

شبلی پذیرفت.


شب فرا رسید.

میهمانی عظیمی برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند.

مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از

حضور شبلی در خانه خود خبر داد.


بر سر سفره، اهل دلی روی به شبلی کرد و گفت:

«یا شیخ!نشان دوزخی و بهشتی چیست؟» شبلی گفت:

«دوزخی آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمی‏دهد؛

اما برای شبلی که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج می‏کند!

بهشتی، این گونه نباشد.».

 

 

+نوشته شده در دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان زیبا درمورد دوزخ,داستان در مورد دوزخ,,ساعت12:43توسط بی همتا | |

الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی ، گوهر اشک میخری
 
 
دل شکسته میخواهی ، و عمل بی ریا میپذیری .
 
 
ما را از گناه سبکبار کن ، و دیدگانمان را اشکبار و قلبمان
 
 
را به عشق خودت گرفتار . . .
 
 
آمین
 

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391برچسب:مناجات,خدا,خدایا,متن زیبا در مورد خدا,متن در مورد خدا,,ساعت21:48توسط بی همتا | |

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟

 
در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم .
 
فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش .
 
اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران
 
و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ،
 
بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم .
 
امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگرا
 
گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان برو اما گاهی هم به
 
روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن .
 
زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد
 
، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام .
 
جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی‌شناسی .
 
در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم .
 
آن داستان هم شنیدنی است .
 
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می‌خواند
 
و صدقه میگیرد ، داستان من است .
 
من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام
 
و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد
 
را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند
 
و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ،
 
چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم .
 
جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ،
 
دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می‌آیی ،
 
آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن .
 
حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس .
 
حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام
 
فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد
 
اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد
 
و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن .
 
هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند .
 
وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی
 
، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم
 
ولی به وقت دیگر می‌گذارم و با این آخرین پیام ،
 
نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل .
 
زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر
 
از پست بودن و بی عاطفه بودن است.
 
 

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت21:5توسط بی همتا | |

دخترم ، من روی بند زیاد راه رفتم ،

 

اما باور کن روی زمین در یک خط راست رفتن

هزار بار سخت تر است

(قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش)

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:37توسط بی همتا | |

خداوندا دوستی دارم آئینه تمام نمای عشق

رسمش معرفت،کردارش جلای روح ویادش صفاو دلارای من است؛

پس آنگاه که دست نیاز سوی توآورد،پرکن ازآنچه که درمرام خدایی توست.

 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:,ساعت20:22توسط بی همتا | |

 

در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد
 
و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي كرد.
 
بعضي از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه،
 
بي تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند.
 
بسياري هم شكايت مي كردند كه اين چه شهري ست كه نظم ندارد.
 
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي ست و…
 
با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
 
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود،
 
نزديك سنگ شد. بارهايش را بر زمين گذاشت
 
و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت
 
و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي ديد
 
كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.
 
كيسه را باز كرد و داخل ان سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
 
در يادداشت نوشته بود::: «
 
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
 

+نوشته شده در پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:داستان,داستان آموزنده,ساعت1:19توسط بی همتا | |


 

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود،
 
به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!»
 
و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد:
 
«التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري،
 
من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم.
 
اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
 
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.
 
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد،
 
جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست
 
با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.
 
او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
 
زن به سختي چشمانش را باز كرد
 
و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
 
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!»
 
و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
 
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!
 

+نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1391برچسب:,ساعت19:3توسط بی همتا | |

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه سالمي يا مريضي.


اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛


اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.


اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛


اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه به بهشت بري يا به جهنم.

 

اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛

 

ولي اگه به جهنم بري،

 

اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي

 

كه وقتي براي نگراني نداري!


پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره!!


اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشي......

+نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1391برچسب:,ساعت1:43توسط بی همتا | |