تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،

 

من را خودم از خودم ساخته‌ام

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است

 

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند

 

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان

 

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

 

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

 

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

 

می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم

 

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم

 

چرا که ما هر دو انسانیم

 

+نوشته شده در شنبه 28 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,متنی زیبا از گاندی,سخنی زیبا از گاندی,گاندی,,ساعت1:18توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در شنبه 28 ارديبهشت 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت1:12توسط بی همتا | |


ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ،

 

ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .


ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ

 

ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .


ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ

 

ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ،

 

ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .


ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:


ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ

 

ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ


ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:


ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ

 

ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .


ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

+نوشته شده در شنبه 28 ارديبهشت 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان های زیبا,داستان اموزنده,داستانی درباره ی بازتاب عمل,بازتاب عمل,داستانک,ساعت1:5توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در سه شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت11:48توسط بی همتا | |

 زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد،

 

که پندارتان، کردارتان و گفتارتان نیک باشد.

 

زرتشت

+نوشته شده در سه شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,سخنی از زبان زرتشت,زرتشت,سخنی کوتاهی از زرتشت,ساعت11:39توسط بی همتا | |

 پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

 

مادر گفت:عزیزم ...


ادامه مطلب

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي نگاهت مي­كردم،

 

اميدوار بودم كه با من حرف بزني.حتي براي چند كلمه،

 

نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي برايت افتاد

 

از من تشكر كني،اما متوجه شدم كه ...

 


ادامه مطلب

 هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید

 

و از این رو زندگی خود را خوش و خرم سازد.

 

 

زرتشت

 روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،

 

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا

 

حمل می کرد ...


ادامه مطلب

 


خداوندا..

 

من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن


من از ماندن چون مرداب مي ترسم


خداوندا...

 

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور

 

يا نزديک مي ترسم


خداوندا..

 

من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...


خداوندا...

 

من از خود نيز مي ترسم ...


خداوندا... پناهم ده

 

 درغگو از دروغگوی دیگر در حذر است .

افلاطون

+نوشته شده در چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,متن کوتاهی از افلاطون,سخنی زیبا از افلاطون,ساعت13:41توسط بی همتا | |

 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک .

 

زرتشت

+نوشته شده در چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,سخنی از زبان زرتشت,زرتشت,سخنی کوتاهی از زرتشت,ساعت10:1توسط بی همتا | |

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست

 

و به كارهاي آنها نگاه مي­كند.

 

هنگام ورود،دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه ...


ادامه مطلب

 بر آسایش و خواب اقدام مکن،مگر بعد از آنکه محاسبه ی نفس

 

در سه چیز را به تقدیم رسانیده باشی:

 

اول آنکه تأمل کنی تا در آن روز هیچ خطا از تو واقع شده است یا نه


دوم آنکه تأمل کنی تا هیچ خیر اکتساب کرده ای یا نه


سوم آنکه کوتاهی کرده ای در عمل به ندای درونت یا نه.

 

 

افلاطون

+نوشته شده در چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,متن کوتاهی از افلاطون,سخنی زیبا از افلاطون,ساعت9:36توسط بی همتا | |

 از تصاویر و اشکال مختلف خداوند یگانه شکلی که تا اندازه ای

 

به فهم ما نزدیک می باشد بی پایان بودن اوست

 

و ما از صفات خداوند فقط همین یکی را تااندازه ای می فهمیم

 

و باقی صفات و اشکال او برای ما مجهول می باشد !!

 

 


موریس مترلینگ 

 بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است

 

که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند .


زرتشت

 شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد .

 


 

زرتشت

 

خداياچگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

 

(بااين همه گناه ومعصيت)

 

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

 

(باآن همه لطف ورحمت)

 

خدايا توآنچناني که من مي خواهم

 

مرانيزچنان کن که تومي خواهي

 

ازمناجاتهاي امام سجاد(ع)

+نوشته شده در دو شنبه 9 ارديبهشت 1392برچسب:خدا,خدایا,مناجات,مناجات امام سجاد,از مناجاتهای امام سجاد,سخن کوتاه,سخن کوتاه زیبا,امام سجاد,ساعت11:43توسط بی همتا | |

 آنچه شایسته نیست به آرزو مخواه

 

،و بدان که انتقام خدا از بنده،

 

به خشمِ بی رحمانه و بی حرمتی و سرزنش نبـُود،

 

بلکه به متحول کردن و ادب کردن از فرط عشق باشد.

 

 

افلاطون

 

 

عاشق عاشقی باش

 

و دوست داشتن را دوست بدار،

 

 

از تنفر متنفر باش

 

و به مهربانی مهر بورز،

 

با آشتی آشتی کن

 

 

و از جدایی جدا باش.


زرتشت

+نوشته شده در دو شنبه 9 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,سخنی از زبان زرتشت,زرتشت,سخنی کوتاهی از زرتشت,ساعت11:28توسط بی همتا | |

 

 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

 

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم

 

برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: 


ادامه مطلب

 

 خدایا در پی رودخانه ها میدوم و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم

 

را از روی ماسه ها برمیدارم. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم.

 

درهای بسته اسمان را به رویم باز کن پیش از انکه شعر سرودنم را

 

فراموش کنم.......

 

 

+نوشته شده در شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,عکس,عکس زیبا,ساعت12:34توسط بی همتا | |

.
.
در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود

 

که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای

 

دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه

 

امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که

 

می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود،

 

در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل

 

و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد…» آنگاه شادمانه

 

به رقص و پایکوبی پرداخت.


هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت

 

و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را

 

دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده – به‌جای اینکه چیزی بدهد –

 

رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.


گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت.

 

با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد

 

و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد.

 

او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.


«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه

 

و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد

 

و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد

 

و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند.

 

چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند

 

و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.


شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید

 

و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج،

 

دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود،

 

در آن یافت.

 

 هروقت دلت گرفت؛ هروقت آسمون برات مثل هميشه آبي نبود؛
 
 
 
هر وقت احساس كردي داري زير بار مشكلات خُرد ميشي؛
 
هروقت حس كردي ديگه به درد هيچ كاري نمي‌خوري؛
 
هروقت حس كردي كه خيلي بي مصرف و پوچي،
 
هروقت حس كردي خيلي تنها شدي،
 
 
به اون بالا نگاه كن
 
ته دلت با اون خلوت كن. اوني كه هميشه همراهته، ولي تو نمي بينيش.
 
اوني كه هميشه مراقبته ولي تو بي خبري.
 
اوني كه طاقت نمياره تو يه گوشه غمگين بشيني.
 
 
 
اوني كه صفتش بخششه و سراسر صفاست.
 
به اوني فكر كن كه برات بارون مي‌فرسته تا تو زير بارون قدم بزني
 
و تازه بشي.
 
 
 
به اوني فكر كن كه هر روز رنگ آسمونو عوض مي‌كنه تا برات
 
يكنواخت نباشه
 
به اوني فكر كن كه نمي‌زاره تنها بموني.
 
از اون بخواه. فقط از اون كمك بگير.
 
به چيزهاي قشنگي كه برات هديه فرستاده فكر كن.
 
به پدر و مادر و دوستاي خوبت.
 
ببينم! چند وقته به چشماي مادر و پدرت خيره نشدي ؟
 
چند وقته كه صورتشونو نبوسيدي ؟
 
چند وقته كه صداشون نكردي ؟
 
چند وقته كه تنهايي رو خودت براي خودت ساختي ؟
 
 
بي حركت نشستي
 
كه چي بشه ؟
 
تا كي؟
 
 
 
تا خودت نخواي هيچوقت تغييري نمي‌كني
 
تا خودت نخواي كه بر مشكلات غلبه كني، هيچ كس نمي‌تونه كمكت كنه.
 
پاشو يه ياعلي بگو و آستين هاتو بالا بزن.
 
پاشو به دورو برت خوب نگاه كن.
 
اين‌همه قشنگي اينهمه زيبايي.
 
اين‌همه كساني كه مي‌توني حداقل تنهايي‌تو با اون‌ها قسمت كني اما تو نميخواي.
 
تو مي‌خواي فقط يه گوشه كز كني و بگي اين سرنوشت منه ؟
 
 
 
 
سرنوشت، توي دستاي من و توست، سر نوشت با همت خودمون رقم زده مي‌شه.
 
پاشو...
 
وقت داره ميگذره.
 
عمر رفته براي هيچ كس بر نگشته و براي تو هم هيچ وقت بر نميگرده.
 
به مشكلات نيشخند بزن قبل از اينكه توي چنگالش اسير بشي.
 
دستتو محكم به ريسماني كه خدابرات مي‌فرسته گره بزن.
 
نترس و برو جلو
 
هر وقت از هر چيز ترسيدي برو سمتش.
 
برو توي دلش . اينطوري ديگه ترس برات معني نداره.
 
فقط بجنب، وقت كمه.
 
اما اگه بخواي و همت كني، توي اين وقت كم خيلي هم وقت زياد مياري.
 
فقط پاشو، زودتر....
 
 
 

+نوشته شده در یک شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:متن,متن زیبا,خدا,خدایا,متن زیبا درباره ی تلاش,متنی درباره ی خدا,,ساعت1:5توسط بی همتا | |