تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 
دلم گرفته است
 
دلم عجیب گرفته است
 
و هیچ چیز،
 
نه این دقایق خوش‌بو، که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش،
 
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
 
گل شب‌بوست،
 
نه، هیچ‌چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند.
 
و فکر می‌کنم
 
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
 
شنیده خواهد شد
 

+نوشته شده در پنج شنبه 11 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:31توسط بی همتا | |

+نوشته شده در پنج شنبه 11 ارديبهشت 1393برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت1:25توسط بی همتا | |

 

سالها پیش از این

 

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

 

من فقط یک کمی خاک بودم همین

 

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

 

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

 

از ته دل خدا را را صدا کرد

 

یک شب آخر دعایش اثر کرد

 

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

 

و خدا تکه ای خاک را برداشت

 

آسمان را در آن کاشت

 

خاک را توی دستان خود ورز داد

 

روح خود را به او قرض داد

 

خاک توی دست خدا نور شد

 

پر گرفت از زمین دور شد

 

راستی من همان خاک خوشبخت

 

من همان نور هستم

 

پس چرا گاهی اوقات اینهمه از خدا دور هستم!

 

عرفان نظر آهاری

 

+نوشته شده در پنج شنبه 11 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:15توسط بی همتا | |

 

زندگی یک پاداش است نه یک مکافات

فرصتی است کوتاه! تا ببالی

بیابی

بدانی

بیندیشی

بفهمی

و زیبا بنگری...

و در نهایت در خاطره ها بمانی...

+نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:متن,متن زیبا,متن زیبا درباره ی زندگی,زندگی,,ساعت1:34توسط بی همتا | |

+نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:31توسط بی همتا | |

«به کسی گفتند امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد!

 آنکه می دانست تصحیح کرد که

اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود،

ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود،

ثالثاً: کوه نبود و دریا بود،

رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود و

خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.»

+نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت1:8توسط بی همتا | |

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر،

 پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار،

در حال بازگشت به وطن خود بود.

در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.


با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش،

سپاه بزرگش، شمشیرتیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,داستان کوتاه آموزنده,مرگ,داستان زیبا درباره ی مرگ,,ساعت1:2توسط بی همتا | |