تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

خدایا

چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو کنم 

 

+نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,مناجات,خدا,خدایا,,ساعت19:20توسط بی همتا | |

 بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ،

 

وگرنه در مقابل بیدادگری ،

 

بردباری ناتوانی ،

 

و ناتوانی مقدمه نابودی است.

 

 

زرتشت

+نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبا از زبان زرتشت,زرتشت,ساعت19:14توسط بی همتا | |

 

 گاهي درد و رنج، چيزهايي به ما مي‌آموزد

 

كه شادي و شادماني هرگز نمي‌تواند بياموزد.

 

 آنتونی رابینز

 

 برای اینکه ( حال خوب) را احساس کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ 

 

آیا باید کسی شما رادر آغوش بگیرد

 

و بگوید که تا چه اندازه قابل احترام هستید؟ 


آیا باید یک میلیون دلار پول بدست آورید؟ 


به ورزش خاصی بپردازید ؟ 


رئیستان از شما تقدیر کند؟ 


اتومبیل معینی را سوار شوید؟ 


به مهمانیهای معینی بروید؟ 


به حد اعلای روشنفکری برسید؟


یافقط ناظر غروب آفتاب باشید؟


حقیقت آنست که برای احساس خوشی به هیچ عامل خارجی نیاز نیست.

 

می توانید هم اکنون اگر بخواهید احساس خوشی کنید!

 

تازه اگر همه آن اتفاقات بیفتد چه کسی باید خوشحالتان کند؟

 

خودتان!

 

 آنتونی رابینز

 اگر بخواهیم در زندگی خود به کمال رضایت برسیم،

 

این کار یک راه بیشتر ندارد:

 

ابتدا ببینیم چه چیزی را بیش از همه می خواهیم

 

( یعنی عالیترین ارزشها در نظر ما چیست)

 

و آنگاه تصمیم قطعی بگیریم

 

که براساس معیارهای مورد قبول خود زندگی کنیم.

 آنتونی رابینز

 انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

 

 

زرتشت

 من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم

 

اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود:

 

گرایش به خشنود ساختن همگان.

افلاطون

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,متن کوتاهی از افلاطون,سخنی زیبا از افلاطون,ساعت13:26توسط بی همتا | |

 "وجودم" تنها یک "حرف"است و "زیستنم"تنها "گفتن" همان یک حرف،

 

اما بر سه گونه:سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:سخن گفتن ،

 

آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن ،

 

و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،نه کار

 

، که زندگی می کنم: نوشتن!و نوشتن هایم نیز بر سه گونه :

 

اجتماعیات ، اسلامیات و کویریات.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:اجتماعیات،

 

و آنچه هم من و هم مردم:اسلامیات

 

،و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،

 

نه کار – و چه می گویم؟-نه نویسندگی،که زندگی می کنم :کویریات و

 

از همین جا است تردیدی که همیشه در انتشار اینها دارم

 

و این سیصد صفحه نزدیک ده هزار صفحه از این کلماتی که هر کدام

 

،پاره ای از بودن من است و نه عملیات و عقلیات،

 

که عصاره ی هستی من اند در زیر این سنگ له کننده ی عصاره ی زمانه،

 

این"خراس" بیرحمی که،با خرپوز بسته و چشم بسته اش،

 

بر روح و مغز و احساس و اعصابم می گردد و می گردد و می گردد

 

و درپایان شب، به همان جا میرسد که در آغاز روز،

 

از آنجا به راه افتاده بود و پیدا است که در این "پوچی دوار"

 

،این "خر" سفری در پیش ندارد و این سنگ راه به جایی نمی برد

 

و غایتی اگر هست،روغن کشیدن از ماست و نهایتی اگر هست،

 

تفاله ای که از ما می ماند،در زیر دست و پای این شب و روز

 

"وسواس خناسی" که بر ما می گذرد و "عمر" نام دارد!

 

و تردید من!            

 

دکتر علی شریعتی 

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,کویر گزیده ای از کتاب کویر دکتر شریعتی,علی شریعتی,دکتر علی شریعتی,کویر,ساعت13:11توسط بی همتا | |

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه،

 

سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

 

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

 

اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید

 

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه

 

... آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

 

غروب، وقتی مرد به خانه آمد،

 

زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

 

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

 

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت:

 

این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.

 

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

 

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

 

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست.

 

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

 

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم!

 

چرا موفقیت را دعوت نکنیم

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

 

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم

 

تا خانه را از وجود خود پر کند

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

 

پس برو و عشق را دعوت کن

 

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است،

 

بیاید و مهمان ما شود

 

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

 

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم

 

، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با  همپاسخ دادند:

 

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 

دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق رادعوت کردید،

 

هر کجا او برود، ما هم با او می رویم...

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان زیبا,داستان زیبا درباره ی عشق,عشق,داستان کوتاه درباره ی عشق,,ساعت13:0توسط بی همتا | |

 هرگز از دور زمان ننالیدم وروی از گردش آسمان درهم نکشیدم

 

مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم ،

 

به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت.

 

شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.


مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه برخوان است


وان را دستگا ه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است

 

 الهی اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است

 

بی دیدار تو درد و داغ است.


دوزخ بیگانه را بنگاه است.


وآشنا را گذرگاه است


وعارفان را نظرگاه است


الهی اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم،

 

واگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.


الهی!


من به حور و قصور ننازم،اگر نفسی باتو پردازم،

 

از آن هزار بهشت سازم.

 

 

 خواجه عبدالله انصاری


به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند

 

و به تو می گوید ارباب ، نخند !


به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !


به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود

 

و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !


به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !


به دستان پدرت...


به جارو کردن مادرت...


به راننده ی چاق اتوبوس...


به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...


به راننده ی آژانسی که چرت می زند...


به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند...


به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته

 

و در کوچه ها جار می زند...


به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد...


به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...


به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...


به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد

 

و به دستی چند کیسه میوه و سبزی...


به هول شدن همکلاسی ات پای تخته...


به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی...


به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی...


نخند


نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...


که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:


آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.


آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...


بار می برند...


بی خوابی می کشند...


کهنه می پوشند...


جار می زنند...


سرما و گرما را تحمل می کنند...


و گاهی خجالت هم می کشند


هرگز به آدم ها نخند


خدا به این جسارت تو نمی خندد؛ اخم میکند

+نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,خدا,خدایا,متن کوتاه زیبا,ساعت12:57توسط بی همتا | |

 همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛

 

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

 

" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

 

چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

 

باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ،

 

با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود

 

را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی

 

غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن کوتاه,متن زیبای کوتاه,متن کوتاه زیبا,,ساعت14:5توسط بی همتا | |

سیرت پادشاهسعدی


آورده اند که انوشیروان عادل در شکارگاهی صید کباب کرده بود

 

و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند.

 

گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نشود و دیه خراب نشود.

 

گفتند : این قدر چه خلل کند؟

 

گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است

 

و به مزید هرکس بدین درجه رسیده است.


اگر زباغ رعیت مَلک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ


به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ

 

 الهی ضعیفان را پناهی ؛ قاصدان را بر سر راهی ؛

 

مومنان را گواهی ؛

 

چه عزیز است آنکس که تو خواهی! 

 

الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک و هر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .


الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم .


الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ؛

 

خواست خواست توست ؛

 

من چه خواهم .

 

خواجه عبدالله انصاری 

 

 از خود می پرسیم که اگر مرگ تغییرات کنونی را به ما نمی داد

 

یعنی جسم ما را فاسد و متلاشی نمی کرد و در پایان مبدل به یک

 

اسکلت زشت و وحشت آور نمی شدیم و در عوض بعد از مردن جسم

 

ما مبدل به یک گل سرخ زیبا میشد آیا این همه که امروز برای روح خود

 

مشوش هستیم آن موقع هم مشوش میشدیم؟؟؟

 

هر کس که این پرسش را از خود بنماید پاسخ منفی خواهد داد

 

و خواهد گفت که چون مبدل به گل سرخ خواهم شد

 

برای روح خود بیمناک نیستم.


پس معلوم میشود قسمت اعظم وحشت ما ناشی از ملاحظات جسمانی است .

 

 

 موريس مترلينگ

 عجب زيبا مي شد اگر ما همه مي توانستيم آن چه را كه انجام مي دهيم،

 

اعم از خوردن و خوابيدن و نوشيدن و كار كردن و...،

 

تماماً با حقيقت مي بود و آن قدر ادامه مي يافت تا در آن حل مي شديم

 

 

گاندی

 من معتقدم كه اگر اشتباهات با خلوص نيت باشد،

 

مطمئناً هيچ صدمه اي به چيزي يا كسي يا دنيا وارد نمي شود.

 

شخصي كه به دليل اشتباهات خود از خدا ترس دارد،

 

خداوند هميشه يار و ياور او خواهد بود.

 

انسان حتي اشتباهات خيلي بزرگ را نيز انجام ميدهد،

 

ولي وقتي پي ببرد و بخواهد كه تكرار نشود و خواسته اش محكم

 

و از روي ايمان باشد اشتباهات نيز فراموش شدني هستند.

 

 

گاندی

 

+نوشته شده در دو شنبه 13 خرداد 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت11:29توسط بی همتا | |

 چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم.

 

من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست

 

و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:

 

باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی.

 

باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته

 

به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در

 

قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید

 

: “دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن

 

و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”).

 

 

 ماهاتما گاندی

+نوشته شده در دو شنبه 13 خرداد 1392برچسب:متن,متن کوتاه,متن کوتاه زیبا,متن زیبا,متن زیبا از گاندی,گاندی,سخنان گاندی,سخنان ماهاتما گاندی,ساعت11:25توسط بی همتا | |

 بیچاره شیطان در کره خاکی بدنام شده است

 

.زیرا شیطان جز خود ما هیچکس نیست

 

،ما برای اینکه خودمان را در حضور خود تبرئه کنیم،

 

تمام کینه ها ،حسدها ،دشمنی ها و بیرحمی ها را در وجود

 

موهومی به نام شیطان جا داده ایم

 

 

.موریس مترلینگ

 

این بار بیش از پیش محدودم کن ای عشق....


روزی که می خواستم شبیه تو بشوم....


نمیدانستم شبیه تو شدن سخت است...

نمی دانستم تنها می شوم

و غریب....

 



نمی دانستم باید تمامی حرف هایم را نگه دارم در دلم...

و خیلی جا ها سکوت کنم....

نمی دانستم بغض هایم را باید فرو بخورم

به خاطر تو...

نمی دانستم هوای چشمانم زیادی بارانی می شود...

قبل از آن گاهی دلم می گرفت...

نمی دانستم حالا حال هر روز دلم این چنین است....

شبیه تو شدن درد دارد....زخم هم...

 


ولی من این درد ها را دوست دارم و حاضرم به خاطرت زخم ها بخورم

و تنهایی را طاقت بیاورم....

فقط تو با من باش....

و کمک کن هر روز مثل تو تنها تر شوم....هر روز زخم هایم را

 

بیشتر کن....هر روز...

من هنوز هم می خواهم شبیه تو شوم....

تنهای من..

 

+نوشته شده در چهار شنبه 8 خرداد 1392برچسب:متن,متن زیبا,متن ادبی,متن ادی زیبا,متنی درباره ی عشق,عشق,عشق به خدا,خدا,خدایا,تنهایی,متن زیبا درباره ی تنهایی,,ساعت13:48توسط بی همتا | |

 

 با اینكه دوره عمر ما كوتاه است، دو سوم عمر كوتاه ما

 

در این می گذرد كه از كندی مرور زمان ناراضی هستیم

 

و شب و روز در نظرمان بلند جلوه می كند و همواره می خواهیم

 

امروز بگذرد و فردا بیاید. گویی به مرگ وعده داده ایم

 

كه تا حد امكان زودتر به ملاقات آن برویم.

 

 

موریس مترلینگ

 ما انسانها اینطور آفریده شده ایم که اگر بدانیم میلیونها سال

 

در جهان باقی خواهیم ماند ولی قرین اندوه و بدبختی خواهیم بود

 

راضی می شویم و حتی خوشحال می گردیم لیکن اگر بفهمیم

 

که از بین می رویم و در عوض هیچ شکنجه و رنج نخواهیم کشید

 

اندوهگین و مایوس می شویم !!! .

 

 

 

موریس مترلینگ

 

 بدانید کهزندگی دنیا بازی و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما

به یکدیگر و رقابت در افزایش اموال و فرزندان است .

 

همانند باراني كه محصولش كشاورزان را در شگفتي فرو مي‏برد ،

 

سپس خشك مي‏شود به گونه‏اي كه آن را زرد رنگ مي‏بيني،‌

 

سپس خس و خاشاک گردد ... زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. 

 

 

حدید آیه 20


پرنده بر شانه های انسان نشست .

 

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

 

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .


انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟


انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .


پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

 

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

 

که پر زدن از یادشان رفته است .

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

 

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .


پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

 

تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

 

 

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

 

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .


راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

 

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 



 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

 

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

 

اول آنکه کچل بود،

 

دوم اینکه سیگار می کشید

 

 و سوم - که از همه تهوع آور بود-اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،

 

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

 

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

 

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار

 

می کند که در خودش وجود دارد.

 

 

+نوشته شده در جمعه 3 خرداد 1392برچسب:عکس,عکس زیبا,ساعت11:16توسط بی همتا | |

 خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم

 

و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم .

شاتو بریان