تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 

داستان زیبای آرزوی غم انگیز

آبجی کوچیکه گفت : زودی یه آرزو کن ، زودی یه آرزو کن !!!

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد …
 
آبجی کوچیکه گفت : چپ یا راست ؟ چپ یا راست ؟
 
آبجی بزرگه گفت : م م م راست …
 
آبجی کوچیکه گفت : درسته ، درسته ، آرزوت برآورده میشه ، هورا … بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت !
 
آبجی بزرگه گفت : تو که از زیر چشم چپ ورداشتی ؟!؟!
 
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره … دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی
 
برداشت و گفت : دیدی ؟ آرزوت میخواد برآورده شه ، دیدی ؟ حالا چی آرزو کردی ؟؟؟
 
آبجی بزرگه گفت : آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه …
 
بغض عجیبی روی صورت هر سه تاشون نشست ؛ آبجی کوچیکه ، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی !
 

+نوشته شده در شنبه 21 تير 1393برچسب:,ساعت17:30توسط بی همتا | |

 داستان بهترین جنگجو
جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیر زن کیست ؟


استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین کن.


شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخ نمی دهد !!!


استاد گفت خوب با شمشیرت به آن حمله کن.


شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم.
شمشیرم می شکند
و اگر با دست هایم به آن حمله کنم ،
انگشتانم زخمی می شوند

و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند.
من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست ؟

 

استاد پاسخ داد : بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند ،
بی آن که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد نشان می دهد که هیچکس نمی تواند بر او غلبه کند.

+نوشته شده در شنبه 21 تير 1393برچسب:,ساعت17:20توسط بی همتا | |