تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني.
 
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
 
آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.
 
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
 
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛
 
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.
 
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم.
 
هيچ گاه.
 
و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
 
خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد.
 
زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.
 
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟
 
 
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
 
حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي.
 
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
 
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
 
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
 
ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
 
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
 
و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

+نوشته شده در پنج شنبه 30 شهريور 1391برچسب:,ساعت15:40توسط بی همتا | |

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .


پس
از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

خود شيطان تو را

به بهشت باز گرداند

 

منبع : http://forum.irantrack.com/thread14494.html

+نوشته شده در پنج شنبه 30 شهريور 1391برچسب:,ساعت15:23توسط بی همتا | |

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه!

معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم ...

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم


کمی بعد ازآنروز،

در حال پختن شام بودم دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم

به اوخوردم و تقریبا انداختمش با اخم گفتم: ”اه ! ازسرراه برو کنار"

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:

وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ،

آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در،

چند گل پیدا میکنی. آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است.

خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه

هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت کردم

اشکهایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمیبایست

اونطور سرت داد بکشم گفت:

اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم و گل ها رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو

گفت: اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم

چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو ...

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید

به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمیکنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری نا عاقلانه ای! اینطور فکر نمیکنید؟!

به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟

+نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,ساعت18:5توسط بی همتا | |

روزی کودکی از بزرگی پرسید:اصلا این خدا چی میخوره؟

چی میپوشه؟

کجا زندگی میکنه؟


بزرگ گفت:فرزندم خدا غصه ی ما آدما رو میخوره,

گناه ما آدما رو میپوشونه,

و تو قلب ما آدما زندگی میکنه

+نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,ساعت17:50توسط بی همتا | |

‫زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟


دوم مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را

از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد.

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام

که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,ساعت17:36توسط بی همتا | |

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

 

خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

 

خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد

 

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

 

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

 

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم

جدا از هم را باز شناسم.

 

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

 

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

 

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

 

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

 

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

 

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

 

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

 

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

 

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

 

خدایا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

 

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

 

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

+نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,ساعت1:21توسط بی همتا | |

خدا میخواهم انسان ها

نمی دانم چرا این زندگی با ما چنین قهر است
 
خدایی کو بگویم دردهایم را؟
 
بسازد چاره این خستگیها را
 
 
خدا می خواهم انسانها
 
خدا را سخت می خواهم
 
خدا را سخت می جویم
 
 
بدان وسعت که می گویند اگر باشد خدا آخر
 
چرا او را نمی یابم
 
چرا من را نمی یابد؟
 
هماره منتظر هستم که او خود را نمان گرداند و آید
 
در این ماتم سرای کوچک دنیا
 
بگیرد دستهایم را
 
 
برای او بنالم دردهایم را
 
خدا می خواهم انسانها
 
خدا را سخت می خواهم
 
خدا را سخت می جویم
 
 
گذشته ماهها و سالها اما
 
نشد پیدا خدای ما
 
اگر دیدید در جایی خدایم را
 
بگوئید اسم من از دفتر مخلوقیان جا مانده تنهایم
 
بدو گوئید یا آید به سوی ما
 
ویا گیرد تمام لطف خویش از ما
 
بمیراند مرا چون خسته ام از این پریشانی
 
در این عصری که دلها غرق طوفان است
 
همیشه کلبه امید ما هم سخت لرزان است
 
در این اوضاع بحرانی
 
که ویران است دین ما
 
خدا می خواهم انسانها
 
دگر از زندگی سیرم
 
چنین زارم که می بینید
 
اگر روزی خدای مهربانی را
 
در اوج آسمان دیدید
 
بگوئید اسم من از دفتر مخلوقیان جا مانده
 
تنهایم
 
اگر فرمود من را از در لطفش خدا رانده
 
بگوئید آخرین رویای من این است
 
که میخواهم بمیرم گر خدائی را ندارم حامی ام باشد...........
 
و اما بعد از مدتی که ما خدا رو پیدا کردیم اینچنین گفتیم
 
(اصل شعرو به خاطر ندارم اما این قسمتی از شعر دومه)
 
و اکنون آی انسانها
 
خدا را دیدم انسانها!
 
خدای من شده پیدا !!
 
 
خدا آمد
 
و با خود شادمانی داشت
 
و او خود برکت و نعمت به من بخشید
 
نگاهم کرد
 
صدایم زد
 
ز دردم خوب بود آگاه
 
و در گوشم چنین فرمود :
 
همیشه با تو بودم بندهء گمراه
 
تو بودی سخت نابینــا !!!!
 
 

taahod.com

+نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,ساعت1:15توسط بی همتا | |

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی،

 پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد،

بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .


.او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.

به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟

مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟


پزشک لبخندی زد و گفت:

“متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی،

هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون،

امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “.



پدر با عصبانیت گفت:”آرام باشم؟!

اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟

اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد:

“من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم”

از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم،

شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ،

پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ،

برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ،

ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .



پدر زمزمه کرد:

(نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )



عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با

خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”


و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در
حالیکه بیمارستان را

ترک می کرد گفت :” اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”


پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت:

“چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند

تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟”

پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :

” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،

وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم،

او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد

با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”



هرگز کسی را قضاوت نکنید

چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است

و چه بر آنان میگذرد

یا آنان در چه شرایطی هستند.‬

+نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391برچسب:,ساعت23:26توسط بی همتا | |