تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

ﺧﺪﺍﯾﺎ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ


ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻢ


ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻢ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ


ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ...

ﻫﺮ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﻡ


ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ


ﭘﺲ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻖ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ


ﻣﺤﺒﺖ , ﺻﺒﻮﺭﯼ , ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ


ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ

ﺯﯾﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯿﺜﺎﻕ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ


ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ...

+نوشته شده در شنبه 29 مهر 1391برچسب:,ساعت16:18توسط بی همتا | |

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می کند؛

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه کتاب کهن تاریخ را مطالعه کنم
 
یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به یاد موهبت های تو آرام کنم یا به تعریف آفریده هایت؟

خدایا، گاه که از همه نا آدمی ها خسته می شوم یاد تو
 
تحمل زیستن را برایم آسان می سازد؛

خدایا عشق زیباست اما کدامین عشق پرشورتر از
 
عشق به توست که یادت قلب ها را به اوج لذت ها می رساند
 
و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد؛

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد که از تو چیزی بخواهم
 
چرا که هر چیزی را قبل از آنکه بخواهم به من داده ای؛

اما خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار
 
که تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
 
که عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم؛

ای محبوب من، ما را پاک بگردان،
 
پاک بمیران و پاک محشور بگردان که تو رب العرش العظیمی ...





 

+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,ساعت14:55توسط بی همتا | |

بـــ سلامـــتی اوناییـ کـ مخاطبـ

خاصـــشونـ یـ نفرهـ خاصـــه...

یـ نفـــر کـ هـــر وقت دلتـ میگیرهـ یادشــ

بهتــ آرامشـ مـــیده

هـــر وقتـــ ازشـ چیزیـ میخوایــ روتـــو

زمینــ نمیندازهـ

تـــو بدترینـ شرایط حواسشـ بهتـ

هستـــو دستتـــو میگـــیرهـ

آرهـ...

بــ سلامتـــی همهـ اوناییـ کـ

مخاطـــب خاصـــشون "خداســــــتــ"





+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,ساعت12:19توسط بی همتا | |

با خطی زیبا در آخرین صفحه اش نوشته بود :

مراقب باش؛

دست روزگار هلت میده …

ولی قرار نیست تو بیفتی …

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی اوج میگیری …

به همین سادگی …





+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,ساعت12:17توسط بی همتا | |

همیشه یادت باشه…

اگه گدا دیدی…

هیچوقت تو دلت نگو راست میگه یا دروغ…بدم یا ندم…

آدم خوبیه یا بدیه…

چشماتو ببند و کمکش کن تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا،

خدام تو دلش این سوالا رو از خودش نپرسه…

چشماشو ببنده و بهت بده

+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,ساعت12:13توسط بی همتا | |

که خدا عشق است و عشق تنها خداســــــــــــــــت
آموختم:
که وقتی نا امید میشوم خــــــــــــــــدا با تمام عظمتش،

عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم

آموختم:
اگــــر تا کنون به آنچــــــــــــــــــــه خواستم نرســـــــــــیدم،

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا برایم بهترش را در نظر گرفته

آموختم:

که زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم

+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,ساعت12:11توسط بی همتا | |

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون

کنم

گفت: من رفتني ام!

....

ادامه مطلب

چه زیبا خالقی دارم .

چه بخشنده خدای عاشقی دارم.

که میخواند مرا با انکه میداند گنه کارم.

اگر رخ بربتابانم ،دوباره مینشیند برسر راهم

دلم را میرباید با آن طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست.

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم.

دلم گرم است ، می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم.

خدای من ،خدایی خوب می داند.

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند.

چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید :

عزیزم! حاجتی داری اگر اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم.

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت17:23توسط بی همتا | |

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.

نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،

وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،

آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.

آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.

تجربه ای که باید طعمش را چشید .

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی،

درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،

همان لحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد،

همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد

تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی

وتا آخرین لحظه وجودت بباری .

نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب

عمرناخواسته تو ویا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد

,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند

پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که .....

www.matalebemazhabi.mihanblog.com

 

<<<بقیه در ادامه مطلب>>>


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:35توسط بی همتا | |

 لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

www. sayehmah.parsiblog.com

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:33توسط بی همتا | |

 روزی حضرت موسی از محلی عبور می کرد، به چشمه‌ای در کنار کوه رسید، با آب آن وضو گرفت و بالای کوه رفت تا نماز بخواند. در این موقع اسب‌سواری به آنجا رسید. برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد و در موقع رفتن، کیسه پول خود را فراموش کرده و جا گذاشت و رفت.

بعد از او چوپانی رسید و کیسه را مشاهده کرد و آن را برداشت و رفت. پس از چوپان پیرمردی به چشمه آمد. آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود. دسته هیزمی بر روی سر داشت، هیزم را یک طرف نهاده و برای استراحت کنار چشمه دراز کشید...........
 


<<<بقیه در ادامه مطلب>>>


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:28توسط بی همتا | |

 ابلیس وقتی نزد فرعون آمد 
وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد . 
ابلیس گفت : 
هیچکس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت . 
فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : اینت استاد مردی که تویی ! 
ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت : 
مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نکردند ، 
تو با این حماقت ، دعوی خدایی چگونه می کنی ؟؟!!


از جوامع الحکایات و لوامع الروایات از محمد عوفی ( قرن ششم )

+نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391برچسب:,ساعت12:26توسط بی همتا | |

درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود.

پادشاهی بر او بگذشت ;

درویش _ از آنجا که فراغ ملک قناعت است _سر بر نیاورد

و التفات نکرد. سلطان _ از آنجا که سطوت سلطنت است _برنجید

و گفت:این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند

و اهلیت و آدمیت ندارند.وزیر نزدیکش آمد و گفت:

ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذز کرد ;

چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟

گفت:سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دارد

که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از

بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است.....گرچه رامش به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست...بلکه چوپان برای خدمت اوست

ملک را گفت درویش استوار آمد ; گفت:

از من تمنایی بکن.گفت:آن همی خواهم

که دگر باره زحمت من ندهی.گفت مرا پندی بده ; گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می رود دست به دست

 

گلستان سعدی

+نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت11:12توسط بی همتا | |

مردی رو به دوستش کرد :

 

 

-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :

 

 

 


 

 

- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟

 

 

 


 

 

مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :

 

 

 


- درست است . پس تصادف نام دیگر " خدا " است .


 منبع :www.sayehmah.parsinlog.com

+نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت11:8توسط بی همتا | |


«حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»1

 

1. همان ، ص 347

+نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت11:4توسط بی همتا | |


« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.» (1)

 

1- نک ، حبیب الله شریف کاشانی ، ریاض الحکایات ص 128.

+نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391برچسب:,ساعت11:2توسط بی همتا | |

«میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت:

تو را دوست دارم.

یوسف گفت:

ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟

از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی!

پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،

او بیناییاش را از دست داد و من به چاه افتادم.

زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد

و من مدتها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش،

تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ».‬

+نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391برچسب:,ساعت16:22توسط بی همتا | |

خدایا ...

 

فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم...

آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ...

دیگر دنیایم بس است ...

دیگر گناهم بس است...

دیگر عذابم بس است...

خسته ام ...

خسته از نامهربانی این چرخ فلک ...

دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم...

صدایم کن ...

صدایم کن ...

+نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391برچسب:,ساعت20:30توسط بی همتا | |

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.
 
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.
 
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن
 
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد
 
متعجب شد؛
 
این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!


چه اتفاقی افتاده؟


در یک قسمت تاریک بدون حرکت،

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.


متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟


همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر،

 با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!


مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!


اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم.

+نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391برچسب:,ساعت20:25توسط بی همتا | |

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت،

پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود.

فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.

او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:

" پروین عزیزم،

عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .

با عشق ، خدا "

پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت.

با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی

آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

: من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت .

او فقط هزار و صد تومان داشت.

با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی

و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد،

برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد

و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید

که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:"

خانم ، ما خانه و پولی نداریم.

بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"

پروین جواب داد:

"متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم"

و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند،

پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.

به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید"

وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد

و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد

چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید

و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.

نامه را برداشت و باز کرد:

" پروین عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق ، خدا "

www.reza202.blogsky.com

+نوشته شده در چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:,ساعت16:57توسط بی همتا | |

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

موضوع درس درباره خدا بود.

"استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟


کسی پاسخنداد.


استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد.


استاد برای سومین بار پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.


استاد باقاطعیت گفت با این وصف خداوجود ندارد.


دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تاصحبت کند.


استاد پذیرفت.


دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟


همه سکوت کردند.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟


همچنان کسی چیزینگفت.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برایسومین بار کسی پاسخی نداد،دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!!!

 

http://forums.patoghu.com

+نوشته شده در چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:داستان,داستانی درمورد خدا,داستانی درمورد اثبات وجودخدا,ساعت13:35توسط بی همتا | |

نگاهم رو به سمت تو، شبم آیینه ی ماهه


دارم نزدیکتر میشم، یه کم تا آسمون راهه


به دستای نیاز من، نگاهی کن از اون بالا


من این آرامش محضو، به تو مدیونم این روزا

خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی


بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم

نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم


تو دیدی من خطا کردم، دلم گم شد دعا کردم


کمک کن تا نفس مونده، به آغوش تو برگردم


تو حتی از خودم بهتر، غریبی هامو می شناسی

نمی خوام چتر دنیا رو، که تو بارون احساسی


خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی

بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم


نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,ساعت20:51توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,ساعت17:15توسط بی همتا | |

خدایادلتنگي نه با قلم نوشته مي شود،

نه با دکمه های ســــــرد کيبورد ....


دلتنگي را با اشک مي نويسند!!!

+نوشته شده در سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:خدا,خدایا,درمورد خدا,برای خدا,دلتنگی,,ساعت17:3توسط بی همتا | |

 من سره أن یستجیب الله له عند الشدائد والکرب فلیکثر الدعاء فی الرخاء

ترجمه:

هر که دوست دارد خدا هنگام سختی و مصیبت دعای وی اجابت کند ، هنگام گشایش دعا بسیار کند

منبع:   سنن ترمذی ، کتاب الدعوات ، ح ۳۳۰۴

 

 

+نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391برچسب:,ساعت16:40توسط بی همتا | |