تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

 او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار

و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم

تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است

و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:

در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:

ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!

جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری

و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

+نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1391برچسب:,ساعت19:8توسط بی همتا | |

 

حكايت مي كنند

كه دو نفر بر سر قطعه اي زمين نزاع مي كردند

و هر يك مي گفت: اين زمين از آن من است.

نزد حضرت عيسي عليه السلام رفتند.

حضرت عيسي عليه السلام گفت:

اما زمين چيز ديگري مي گويد!

گفتند : چه مي گويد ؟ گفت: مي گويد هر دو از آن منند

!

+نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانی از حضرت عیسی,داستان عبرت آموز,ساعت18:37توسط بی همتا | |

انسان سه گونه میمیرد:


مرگ روح،


مرگ وجدان

و
مرگ جسم...

مرگ روح : یعنی شکستن وقار و غرور یک انسان به دست دیگری

مرگ وجدان: یعنی استفاده از انسانها برای مقاصد شخصی

بدون هر گونه ترحم و پیشمانی

و مرگ جسم: یعنی ایستادن نفس و تپش قلب

دردناکترین مرگ ها، مرگ روحست،

وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان

و
آسان ترین مرگ ها مرگ جسم

+نوشته شده در یک شنبه 26 آذر 1391برچسب:انواع مرگ,مردن,وجدان,مرگ وجدان,روح,مرگ جسم,آسانترین مرگ,ساعت20:23توسط بی همتا | |

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید

(( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))


می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.


کجا باید بنشینم ؟


چقدر باید بگیرم ؟


کی وقت نهار است ؟


چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))

خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی )) 


 
شل سیلور استاین

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند

و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند

 

و تو یک غار با هم زندگی می کردند.

یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست

که این دو گرگ گرسنه ماندند

و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند

 

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنج شنبه 23 آذر 1391برچسب:داستان,داستان دوستی,داستان دو گرگ,داستان عبرت آموز,دوست خوب,جوانمردی,گرگها,گرگ صفت ها,عکس,عکس گرگ,ساعت18:32توسط بی همتا | |

شب سردی بود …

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود

به مردمی که میوه میخریدند.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین

مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

 

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد

اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر،

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه

که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه

و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید..

دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛

تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت :

دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید !

چند تا از مشتریها نگاهش کردند !

صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !

راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد،

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد

و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

 

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن

… اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !


زن منتظر جواب پیرزن نموند …

میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود

غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه,آموزنده,داستان آموزنده,ساعت14:3توسط بی همتا | |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

" مرا به خودم واگذاشت "

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:شعرزیبا,شعری درمورد خدا,خدا,ساعت13:34توسط بی همتا | |

و شما مومنان به آنان که غیر خدا را می خوانند دشنام مدهید
 
 
تا مبادا آنان هم از روی دشمنی و جهالت خدا را دشنام دهند.

در دشمنی دورنگی نیست.

کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی

با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی.

اگر پذیرفت بدان که احمق است وگرنه عاقل

 

انسان هرچه بالاتر رود احتمال دیدن وصله شلوارش بیشتر است.

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت

و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند

از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

مهم این نیست که چقدر میدانیم.

مهم این است که از دانستهایمان چقدر استفاده کنیم.

اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن.

در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خیلی زیباتر از این میشد.

و در آخر هم دکتر شریعتی میگه:


؛...سرمایه ماورایی انسان به اندازه حرفهایی ست که برای نگفتن دارد ...؛

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:30توسط بی همتا | |

اگر عشق نبود،به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری.بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم.

اگر عشق نبود،کینه نبود.

قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو

را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات

زده بودم به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنان مان پر می کردیم...

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:23توسط بی همتا | |

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود.زیبایی نبود،خوبی هم شاید

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:22توسط بی همتا | |

اگر دیوار نبود ،نزدیکتر بودیم

و همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر خواب حقیقت داشت،

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم.

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:20توسط بی همتا | |

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:17توسط بی همتا | |

اگر عشق ارتفاع داشت ،

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی.

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت13:7توسط بی همتا | |

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست.

او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد،

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی.

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی...

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت12:58توسط بی همتا | |

اگر همه سکه داشتند،

دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت12:57توسط بی همتا | |

اگر دروغ رنگ داشت،

هر روز شاید دهها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,سخنان دکترشریعتی,سخنان آموزنده,ساعت12:55توسط بی همتا | |

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند

، و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ،

حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ،

مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن

یک شب هشت ساعته ، محروم می کند

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است

و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست

که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن

، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛

بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است

که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است

که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند


در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان

و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است


در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با

مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب


در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد

اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید


در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز

، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ،

آنچه را که میل دارد نیز بخورد


در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن

کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است

، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد

رسیده شده است ، دچار آفت می شود


در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن

و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است


در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

+نوشته شده در چهار شنبه 22 آذر 1391برچسب:سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز,سخنان بزرگان,سخنان اموزنده,سخنان زیبا,ساعت12:28توسط بی همتا | |

از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت
 
زندگی اش را مدیون ماشین مدل بالایش است ...
 
و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند میزد. . .





 

+نوشته شده در سه شنبه 21 آذر 1391برچسب:سخنان کوتاه,خدا,اس ام اس درمورد خدا,در مورد خدا,ساعت17:48توسط بی همتا | |

و خداوند همان حس قشنگیست که در ظلمت شب

آن زمانی که گلویت همه از بغض تر است

وقتی از شدت تنهایی ایام به خود می پیچی


و زمانی که فرومانده ز بخت خویشی

لحظاتی که وجودت همه از درد پراست

وکسی می خواهی

تکیه بر شانهء بی منت او

های های از ته دل

ناله ات حلقه زند بر چشمت


گوش گر بسپاری می شنوی

که نسیمی آرام

که پر از حس قشنگ خوبیست

در تمام تن و روحت جاریست

که تورا میخواند

ای تو تنهاتر از احساس غریب"

"من کنارت هستم

+نوشته شده در شنبه 18 آذر 1391برچسب:شعرزیبا,شعر,شعردر مورد خدا,عکس,عکس های زیبا,ساعت14:0توسط بی همتا | |

 

+نوشته شده در دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:عکس,عکس حسین پناهی,عکس زیبا,ساعت14:1توسط بی همتا | |

خدایـــــــــــم!

به درگاه تو دعا می کنم،

که در قلب منی،

در عبور از دنیــــــــــــــای رنــــــــــــــج،

راهــــــــــنمایم باش،

قلبم را به سوی تو می گیرم،

پس مرا به سوی خویشتن بخوان،

و راه لطف و رحمتت را نشانم ده





 

+نوشته شده در دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:,ساعت9:4توسط بی همتا | |

خــــــدايا , خـــطا از مــن است , مـــيدانم

از من که ســـالهاست گـــفته ام " ايـــاک نـــعبد " ,

اما به ديـــگران دل ســـپرده ام

ازمن که سالـــهاست گفـــته ام "ايـــاک نـــستعين ",

امـــا به ديـــگران تکـــيه کرده ام ...

امـــا تـــو رهــــــــــــايــــــم نکـــن ... !!





 

+نوشته شده در دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:سخداد کوتاه,اس ام اس خدایا,عکس,ساعت8:57توسط بی همتا | |

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

1- ثروت، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش
 
بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
 
در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از
 
بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

o



 

+نوشته شده در یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:گاندی,سخن گاندی,عکس,عکس گاندی,خشم,راههای جلوگیری از خشم,,ساعت13:26توسط بی همتا | |

 
 
وسعت عشق فرا تر از واژه و کلمه است

عشق یک دنیاست

دنیایی که فقط به من و تو محدود نمیشود

عشق دریچه ایست برای دیدن زیبایی های زندگی


دنیایی است که در آن تو منبع شادی و آرامشی

دنیایی که در آن کینه و حسد و خشم و غرور جایی ندارد

هر چه هست فقط محبت و مهربانی و سادگی است...!

 
و تو

گشاده تر از همیشه به انسانها،گلها،درختان،خورشید،ماه و ستارگان لبخند میزنی...!





 

+نوشته شده در جمعه 10 آذر 1391برچسب:عشق,عکس زیبا,عکس عاشقانه,,ساعت18:13توسط بی همتا | |

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟


گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...


جواب دادم فقط چند تایی


پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری


ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن


خیلی چیزها هست که تو نمی دونی


دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی


دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد

درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند

تو را به درون ناامیدی و تاریكی بکشند

 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه


صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره

حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند


اما بیشتر از همه دوست یک قلب است.

یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها


جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید


پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است


فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟


سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

 

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی


بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد

و وقتی كه تنها هستی تو را همراهی می کند

و در غمها تو را دلگرم می کند .

کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .

وقتی مشکلی داری آن راحل می کند

و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد

و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد،

غیرقابل تصوراست

چقدر خداوند بزرگ است


درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری

بهترینش را به تو ارزانی می دارد

+نوشته شده در پنج شنبه 9 آذر 1391برچسب:داستان,داستان کوتاه, داستانی درمورد دوست,عکس,دوست,,ساعت11:57توسط بی همتا | |

در هیاهوی زندگی دریافتم...


چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت درحالیکه گویی ایستاده بودم


چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد، در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود


دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود وگرنه نمیشود


بهمین سادگی "کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم ...

فقط او را میخواندم"!



 

+نوشته شده در چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:متن,متن زیبا,متن درباره ی خدا,عاشقانه هایی برای خدا,عکس,,ساعت18:10توسط بی همتا | |


قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود.
 
چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید،
 
باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
 

قانون دوم:در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید
 
که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری
 
دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید
 
چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از
 
برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.


قانون سوم:اشتباه وجود ندارد، تنها درس است.
 
رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی،
 
خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز
 
به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
 
قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود.
 
درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند،
 
تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید،
 
بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.


قانون پنجم:آموختن پایان ندارد.
 
هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد.
 
اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم:قضاوت نکنید، غیبت نکنید،
 
ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید،
 
وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار
 
می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.


قانون هفتم:دیگران فقط آینه شما هستند.
 
نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید،
 
مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید
 
یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم:انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست.
 
همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید،
 
این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم:جواب‌هایتان در وجود خودتان است.
 
تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید،
 
گوش بدهید و اعتماد کنید.


قانون دهم :خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.





 

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1391برچسب:خدا,قوانین مهم زندگی,داستان,آموزنده,جسم,دنیا,عکس,,ساعت12:57توسط بی همتا | |

اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می شود
 
تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی
 
و به اسکی بروی، اگر فقیر باشی، برعکس،
 
سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری
 
که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی.
 
کودک من!
 
تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی.
 
ما تنها توی رحم برابر هستیم.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی


 

+نوشته شده در دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:داستان,برابری,داستان پندآموز,تساوی,نامه,عکس,خدا,تفاوت,تنفر,کودک,فقیر,ساعت20:0توسط بی همتا | |

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......

+نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:,ساعت19:31توسط بی همتا | |

 
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
 
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت
 
و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
 
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت:
 
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی
 
که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.
 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید:

به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟


مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم

طبیب یا دارویی به او برسانم.


سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی

که او را بیمار می دانستی.


آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟


و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟


اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است.

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند

و غافل است دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

و آرامش خود را هرگز از دست مده.


بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

+نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:داستان, داستان کوتاه,سقراط,بیماری روح,بیماری,سلام,خودخواهی,رفتارنادرست,غفلت,دلخوری,رنجش,غافل,بدی,,ساعت19:10توسط بی همتا | |

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.

شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.

به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟


و جواب او مرا شگفت زده كرد.


او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟


پاسخ دادم : بلی.


فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم،

به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم.

دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد

و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.

من از او قطع امید نكردم.

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند

و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند

اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.

اما من باز از آنها قطع امید نكردم.

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد.

در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه

ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود

تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی

به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.


خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها

كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی

در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟

 من در تمامی این مدت تو را رها نكردم

همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن

و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند.

زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!


از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.


در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟


جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود

که این شانس را داشت تا قبل از مردن،

آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است.

زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند

که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول،

میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد.

با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد

و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد

ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت،
 
بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،
 
جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.
 
او امروز، هویت دیگری دارد.

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است

+نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:,ساعت18:42توسط بی همتا | |

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛

شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت

تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد

چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت:

به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند

در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد،

ملکه آینده چین می شود.

...

 

 

همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد،

دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد

و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند

و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف

در گلدانهای خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت

بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده

که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است

که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند:

گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند،

امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...

خــــــدایــــــــــا ...

تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستم .

تو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..

تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...

پس چــرا !!! پس چرا
 
،پرونده مو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی.؟؟؟

+نوشته شده در چهار شنبه 1 آذر 1391برچسب:خدا,خدایا,متن زیبا درمورد خدا,متن کوتاه,متن کوتاه در مورد خدا,متن زیبا,عکس,عکس زیبا,ساعت20:26توسط بی همتا | |