تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
 
 
بهلول گفت:
 
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای،
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

+نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان کوتاه,داستانک,ساعت14:45توسط بی همتا | |

ظهر یکی از روزهای رمضان بود.
 
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد
 
و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
 
جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
 
ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند
 
و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»
 
حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»
 
می‌گویند: «نه، بفرما.»
 
حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند.
 
یکی از جزامی‌ها می‌پرسد:
 
«تو چطور که از ما نمی ترسی.
 
دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»
 
حلاج می‌گوید:
 
«خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»
 
می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
 
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
 
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد،
 
درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.
 
چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.
 
موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید:
 
«خدایا روزه من را قبول کن.»
 
یکی از دوستاش می‌گوید:
 
«ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»
 
حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست.
 
او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم.
 
دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟»

+نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان کوتاه,ساعت14:41توسط بی همتا | |

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آمونده,ساعت3:20توسط بی همتا | |

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آمونده,ساعت3:12توسط بی همتا | |

 

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت

 
همیشه به غلام خود می‌گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور
 
پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن،
 
آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود.
 
هر چه غلام او را از این کار بر حذر می‌داشت مرد توجه نمی‌کرد
 
تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد
 
تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد.
 
ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود
 
و مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس جان،
 
خیک‌ها را یکی یکی به دریا می‌انداخت.
 
در این حال غلام گفت: «ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی.»


 

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوته,داستان آمونده,ساعت3:8توسط بی همتا | |