تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی درس می خواند
 
پس از چند ترم رد شدن به دکتر حسابی گفت :
 
شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید
 
ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم
 
فقط می خواهم در روستا یک معلم شوم .
 
دکتر حسابی پاسخ داد :
 
شاید تو نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
 
اما تو نمی توانی به من تضمین دهی
 
که یکی از دانش آموزان تو در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!

+نوشته شده در چهار شنبه 22 فروردين 1397برچسب:داستان,داستان_کوتاه,داستانک,داستان_آموزنده,خاطره,ساعت18:32توسط بی همتا | |


اکبرعبدی میگه:


یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.

از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟

نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟

گفتم: آره!

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم

ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:خاطره,حسین پناهی,اکبر عبدی,عکس,داستان,,ساعت17:41توسط بی همتا | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد