تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

 آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست

و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید :

آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود

+نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان عشق,عشق واقعی,,ساعت10:29توسط بی همتا | |

روزی لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!


و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:


اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری


هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی


در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری


آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست

+نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,,ساعت10:19توسط بی همتا | |

 

گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای
 
در جهان است پرسیدند:
 
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
 
او در پاسخ گفت :
 
"زادگاه من انگلستان است.
 
در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم
 
و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم،
 
هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم. 
 
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم
 
و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم
 
و از او درخواست پول کردم.
 
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت:
 
به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
 
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
 
گفت: ساده است.
 
یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
 
 گفتم: عجب حرفی می‌زنید آقا،
 
یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
 
 - بیست پوند چطور است؟ 
 
 - شوخی می کنید؟! 
 
 - بر عکس، کاملا جدی می گویم.
 
 - جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
 
 او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید. 
 
گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید،
 
من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد.
 
 گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد،
 
پس قیمت قلب تو چقدر است؟
 
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟
 
لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
 
گفتم: بله، درست فهیمیده‌اید. 
 
گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی،
 
اما داری گدایی می‌کنی ...!
 
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟

گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
 
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام
 
اما این بار مرد ثروتنمدی بودم
 
که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به دست آورده بود. 
 
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم
 
و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..."
 
 
 

   قصه ها  برای بیدار کردن ما نوشته شدند،
 
اما تمام عمر،  ما برای خوابیدن از آنها استفاده کردیم ...
 

+نوشته شده در چهار شنبه 21 بهمن 1394برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,ساعت16:39توسط بی همتا | |

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر،

 پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار،

در حال بازگشت به وطن خود بود.

در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.


با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش،

سپاه بزرگش، شمشیرتیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,داستان کوتاه آموزنده,مرگ,داستان زیبا درباره ی مرگ,,ساعت1:2توسط بی همتا | |

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب

به يك جزيره دورافتاده برده شد،

با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد،

ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت،

تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر...

ادامه مطلب

مرد ثروتمندی به کشیشی می‌گوید:
 
«نمی‌دانم چرا مردم مرا خسیس می‌پندارند.»
 
کشیش گفت:
 
«بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.»
 
خوک روزی به گاو گفت:
 
«مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می‌گویند
 
و تصور می‌کنند تو خیلی بخشنده هستی
 
زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می‌دهی.
 
اما در مورد من چی؟
 
من همه چیز خودم را به آنها می‌دهم،
 
از گوشت ران گرفته تا سینه ام را.
 
حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می‌کنند.
 
با وجود این کسی از من خوشش نمی‌آید. علتش چیست؟»
 
کشیش ادامه داد: «می‌دانی جواب گاو چه بود؟»
 
و خودش پاسخ داد:
 
«جوابش این بود: شاید علتش این باشد
 
که هر چه من می‌دهم در زمان حیاتم می‌دهم.»
 
 

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان زیبا,داستان زیبا درباره ی بخشندگی,بخشندگی,ساعت11:49توسط بی همتا | |

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت.
 
پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد
 
تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند.
 
اما هیچکدام نتوانستند؛
 
آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه،
 
نقاشی زیبایی از او بکشند؟
 
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد
 
و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.
 
نقاشی او فوق‌العاده بود
 
و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد
 
که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛
 
نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
 
چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛
 
پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.
 
بی شک هر کدام ازما بهترین نقاشان زندگی هستیم

 

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود
 
و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
 
استادی از آنجا می‌گذشت.
 
او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
 
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
 
«عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است.
 
به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم
 
این آرامش را کجا پیدا کنم؟"»
 
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند
 
و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:
 
«به این برگ نگاه کن.
 
وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد
 
و با آن می‌رود.»
 
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت
 
و داخل نهر انداخت.
 
سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت
 
و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
 
استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی.
 
به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند
 
و در عمق نهر قرار گیرد.
 
حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی
 
یا آرامش برگ را؟»
 
 
 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:
 
«اما برگ که آرام نیست.
 
او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود
 
و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده
 
و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد
 
اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد.
 
من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»
 
استاد لبخندی زد و گفت:
 
«پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟
 
اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش
 
و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»
 
استاد این را گفت و بلند شد تا برود.
 
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید
 
و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
 
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید:
 
«شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید
 
یا آرامش برگ را؟»
 
استاد لبخندی زد و گفت:
 
«من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی،
 
خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم
 
در آغوش رودخانه‌ای هستم
 
که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد
 
از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم.
 
من آرامش برگ را می‌پسندم.»
 

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان زیبا درباره ی آرامش,داستان آموزنده,داستانک,داستان کوتاه,ساعت11:34توسط بی همتا | |

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند:


 ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی ,ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.


 ملا قبول کرد,شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید

و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:


 من برنده... شدم و باید به من سور دهید.گفتند:


 ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت:


 نه ,فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.دوستان گفتند:


 همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.


 ملا قبول کردو گفت:


 فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.دوستان یکی یکی آمدند,

اما نشانی از ناهار نبود گفتند ملا ,انگار نهاری در کار نیست.ملا گفت:


 چرا ولی هنوز آماده نشده,دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند:

 ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند .

ملا گقت:


 چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.


 با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید

+نوشته شده در چهار شنبه 30 بهمن 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستان زیبا,ساعت10:36توسط بی همتا | |

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود

 که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


بله، خدا وجود دارد.


بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


نه، خدا وجود ندارد.


اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید.

پاسخ بودا به او چنین بود:


خودت باید این را برای خودت روشن کنی.


یکی از شاگردان گفت:


استاد این منطقی نیست.

شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟


بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:


چون آنان سه شخص مختلف بودند

و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد:

عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.

حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید

که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد

با اسبش به دهکده ی بعدی برود،

امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان

همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:فرانتس کافکا,داستان کوتاه,داستانک,داستان,داستان کوتاه ازفرانتس کافکا,ساعت15:58توسط بی همتا | |

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم

 

که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.


منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم و پرسیدم:


"اینجا چه می کنی ؟"


با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.

می خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت .

دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.

مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .


خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.


برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد

که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.


مکثی کرد و دوباره ادامه داد:


"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد.

همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند .

هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد...

طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.


بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم.

اینجا دست کم می توانم خودم باشم."

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:پائولو کوئلیو,داستان,داستان کوتاه,داستان کوتاه از پائولو کوئلیو,ساعت15:46توسط بی همتا | |

صدفی به صدف مجاورش گفت:


در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،


دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.


صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:


ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.


من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.


ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.


در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.


به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:


آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات

 

در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:پائولو کوئلیو,داستان,داستان کوتاه,داستان کوتاه از پائولو کوئلیو,ساعت15:15توسط بی همتا | |

حضرت سلیمان (ع) از پیامبرانی بودند
 
 
که خداوند او را بر جن وانس و...مسلط نموده بود.
 
 
روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از جنهای بزرگ وگردنکش فرستاد،
 
 
تا چند ساعتی به میان مردم بروند وگردش کنند وسپس بازگردند
 
 
وبه اصحاب فرمود :در این سیر وسیاحت هر چه را از جن شنیدید
 
 
به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان کنید.
 
 
 
آنها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند
 
 
وامور زیر را از آن جن دیدند:

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 28 دی 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستانک,داستان کوتاه,داستان زیبا درباره ی حضرت سلیمان,حضرت سلیمان,ساعت14:59توسط بی همتا | |

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید
 
و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست
 
. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود
 
و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند
 
و در صورتی که آنرا پیدا کن
 
د و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد
 
وزیر هم عازم سفر میشود
 
و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف
 
به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم
 
باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود
 
در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار
 
از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت
 
بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم
 
اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد
 
چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری
 
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد
 
ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی
 
اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است
 
تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش
 
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند
 
و آن کار را انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید
 
کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است
 
که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری
 

+نوشته شده در شنبه 14 دی 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,ساعت17:14توسط بی همتا | |

 

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.
 
او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند
 
و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد...
 
نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
 
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد
 
و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد
 
و آبزلال جوي را گل آلود كرد. بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد
 
و در پي او تمام گله پريد.
...چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
 
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
 
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
 
آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
 
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد
 
و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش
 
و گاهي آن را مي‌پرستد

+نوشته شده در پنج شنبه 12 دی 1392برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان آموزنده,ساعت16:48توسط بی همتا | |

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
 
 
بهلول گفت:
 
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای،
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

+نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان کوتاه,داستانک,ساعت14:45توسط بی همتا | |

ظهر یکی از روزهای رمضان بود.
 
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد
 
و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
 
جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
 
ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند
 
و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»
 
حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»
 
می‌گویند: «نه، بفرما.»
 
حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند.
 
یکی از جزامی‌ها می‌پرسد:
 
«تو چطور که از ما نمی ترسی.
 
دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»
 
حلاج می‌گوید:
 
«خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»
 
می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
 
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
 
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد،
 
درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.
 
چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.
 
موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید:
 
«خدایا روزه من را قبول کن.»
 
یکی از دوستاش می‌گوید:
 
«ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»
 
حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست.
 
او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم.
 
دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟»

+نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان کوتاه,ساعت14:41توسط بی همتا | |

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آمونده,ساعت3:20توسط بی همتا | |

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آمونده,ساعت3:12توسط بی همتا | |

از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟


پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است.


پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!


اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:


راست گفتی!

 

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

 

گفت: تو اشتباه می کنی!


زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد


مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

 

 

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در دو شنبه 8 مهر 1392برچسب:متن,متن زیبا,مترسک,لذت,داستان,داستان کوتاه,داستانک,جبران خلیل جبران,متن زیبا از جبران خلیل جبران,,ساعت17:38توسط بی همتا | |

حسرت را آن هنگام دیدم که کودکی...

 

به نان نوشته شده در کتابش خیره مانده بود

 

و پس از اندک زمان گذر ثانیه ها به هنگامه ی خواب

 

در آسمان با ستاره ها نانوایی باز کرده بود

 

و به بچه هایی که با حسرتدر صف نان بودند

 

نان هدیه می کرد...

 

گفتم: لعنت بر شيطان ...

 

شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت . 
 
پرسيدم:چرا مي خندي؟
 
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
 
پرسيدم:مگر چه كرده ام؟
 
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
 
با تعجب سوال کردم ...
 
.
.
پس چرا زمين مي خورم؟! 
 
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي،
 
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. 
 
پرسيدم:پس تو چه كاره اي؟
 
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي،
 
براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز...
 
 

 

جغد به خدا گفت : 

آدم هایت من و آوازهایم را دوست ندارند...
 
و خدا گفت : 
 
آوازهای تو بوی دل کندن میدهند 
 
و آدم ها عاشق دل بستن اند..
 
دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ..
 
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !! 
 
و آنکه می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمیبندد ..
 
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست ..
 
اما تو بخوان و همیشه بخوان که 
 
آواز تو "حقیقت" است 
 
و طعم " حقیقت" ...................."بسیار تلخ"
 
 

 برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند ،

 

يوسف لبـخندي زد . . .

 

يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي ؟

 

اينجا که جاي خـنده نيـست . . . !

 

يوسـف گفت: روزي در فکر بودم . . .

 

چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند . . .

 

 با اينکه برادران نيرومندي دارم . . . !

 

اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد ،

 

تا بدانم که نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد . . .

 

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

 

وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

 

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

 

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،

 

و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

 

عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

 

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

 

ابلیس در این میان گفت:

 

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی

 

و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد،

 

تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن

 

و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»

 

؛ عابد با خود گفت :

 

« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم»

 

و برگشت.

 

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت.

 

روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.

 

خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:

 

«کجا؟»

 

عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛

 

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

 

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

 

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم.

 

اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

 

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد،

 

که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛

 

ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

 

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه،

 

سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

 

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

 

اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید

 

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه

 

... آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

 

غروب، وقتی مرد به خانه آمد،

 

زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

 

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

 

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت:

 

این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.

 

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

 

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

 

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست.

 

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

 

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم!

 

چرا موفقیت را دعوت نکنیم

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

 

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم

 

تا خانه را از وجود خود پر کند

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

 

پس برو و عشق را دعوت کن

 

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است،

 

بیاید و مهمان ما شود

 

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

 

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم

 

، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با  همپاسخ دادند:

 

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 

دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق رادعوت کردید،

 

هر کجا او برود، ما هم با او می رویم...

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان زیبا,داستان زیبا درباره ی عشق,عشق,داستان کوتاه درباره ی عشق,,ساعت13:0توسط بی همتا | |

سیرت پادشاهسعدی


آورده اند که انوشیروان عادل در شکارگاهی صید کباب کرده بود

 

و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند.

 

گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نشود و دیه خراب نشود.

 

گفتند : این قدر چه خلل کند؟

 

گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است

 

و به مزید هرکس بدین درجه رسیده است.


اگر زباغ رعیت مَلک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ


به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ

 


پرنده بر شانه های انسان نشست .

 

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

 

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .


انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟


انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .


پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

 

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

 

که پر زدن از یادشان رفته است .

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

 

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .


پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

 

تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

 

 

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

 

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .


راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

 

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 



 پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

 

مادر گفت:عزیزم ...


ادامه مطلب

 روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،

 

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا

 

حمل می کرد ...


ادامه مطلب

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست

 

و به كارهاي آنها نگاه مي­كند.

 

هنگام ورود،دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه ...


ادامه مطلب


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید

 

که مشغول جابجا کردن خاک هایپایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:


معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی

 

به وصال من خواهی رسید و من بهعشق وصال او می خواهم

 

این کوه را جابجا کنم.


حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

 

این کار راانجام بدهی.


مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود

 

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کردو گفت:

 

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،

 

پیامبری را به خدمت موری در میآورد...

 


شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : 


درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ،

 

كه‏ خيلی فقير و تنگدستم . 


امام :هرگز دعا نمی‏كنم . 


چرا دعا نمی‏كنيد ! ؟


برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ،

 

خداوند امر كرده كه روزی را پی‏جويی كنيد ، و طلب نماييد .

 

اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشينی ،

 

و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی !

 



برگرفته از:کتاب داستان راستان_استاد مطهری

 

شهسواری به دوستش گفت:

 

بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

 

میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،


وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.


دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….


وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

 

سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید


شهسوار اولی گفت:می بینی؟

 

بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم

 

.محال است که اطاعت کنم !


دیگری به دستور عمل کرد.

 

وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید،

 

سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده


بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند

 


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

 

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

 

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

 

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

 

او چند سکه داخل کلاه انداخت

 

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

 

ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

 

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

 

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

 

و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید

 

،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

 

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

 

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

 

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

 

مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

 

 

 مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

 

ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .

 

کنجکاو شد و پرسید ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟

 

جواب داد برای اسارت ادمیزاد .

 

طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان

 

طناب های کلفت هم برای انانی که دیر وسوسه میشوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت

 

وگفت اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند

 

و اعتماد به نفس داشتند پاره کردند و اسارت را نپذیرفتند .

 

مرد گفت طناب من کدام است؟

 

ابلیس گفت اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد.

 

ابلیس خنده کنان گفت عجب با این ریسمان های پاره هم می شود.

 

انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....!

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد

و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!


بعد خطاب به فرعون گفت:

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟


شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد