تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی درس می خواند
 
پس از چند ترم رد شدن به دکتر حسابی گفت :
 
شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید
 
ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم
 
فقط می خواهم در روستا یک معلم شوم .
 
دکتر حسابی پاسخ داد :
 
شاید تو نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
 
اما تو نمی توانی به من تضمین دهی
 
که یکی از دانش آموزان تو در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!

+نوشته شده در چهار شنبه 22 فروردين 1397برچسب:داستان,داستان_کوتاه,داستانک,داستان_آموزنده,خاطره,ساعت18:32توسط بی همتا | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد